دختر عزیزم...
روزهایی در زندگیت فرا می رسند که غرق در نور و خنده و اشک و رنگ خواهی بود. روزهایی که تماس جسورانه دو دست، تو را به پرواز روی بام تهران می کشاند. روزهای خوبی که به باورشان دو دلی، روزهای محشری که به تعریفشان برای خودت هم بخل خواهی ورزید.
در همچین روزهاییست که تاریخ ، که یک روز میانی یک ماه به صورتت برخورد می کند و چند ثانیه مکث... چه حیرت انگیز که آدم چقدر بزرگ می شود. چقدر تغییر می کند. چقدر.. چقدر.
چند ثانیه سکوت، و بیا اینطور بهش نگاه کنیم که گذشته ات را با تمام اشتباهات و حماقت هایش ببخش.
می دانی چیست عزیزکم؟! هیچوقت بهت یاد ندادم که خودت را ببخشی. استاد فراموش کردن خطاهای دیگران، خودت می دانی که چه می خواهم بگویم. خودت را هم فراموش نکن. گوش چسبیده به خرک، کوچکترین نت اضافی را به عنوان بلند ترین نت دنیا می شنود. قابل اغماضند، چند قدم دورتر از خودت نمی ایستی؟
نازنینم، دست هایت را پشت سرت پنهان نکن. مگر زندگی یک دیوانه بازی بزرگ نیست؟! مستقیم به چشم های معجزه نگاه کن و بگذار پاهایت تصمیم بگیرند که روی این صحنه و با ریتم این موسیقی جدید، چطور حرکت کنند.
برچسب:
نویسنده: ماهان پاکدل