خرید بک لینک

وقتی این اتفاق افتاد، او دوباره صحبت کرد. « شما ازدواج کردی و من نیومدم اینجا تا شکنجه ات کنم. من فقط فکر کردم، از یه چیزهایی که وینسنت بهم گفت، که شما خیلی دوستش داشتی و می خواهی این چیزها را بشنوی. معذرت می خاهم که باید یه غریبه باشم با آلرژی و در حال رفتن به ناهار و سانس عصر سینما. به نظر مسخره می آد. همه چی به نظر مسخره س.فکر نمی کردم فایده ای داشته باشه ولی به هر حال اومدم. نمی دونم از وقتی برگشتم چه ام شده.»

دوست دختر وینسنت گفت: « خمپاره چیه؟! مثِ توپه؟!»

چه طور آدم می تواند حدس بزند که دختر ها ممکن است چی بگویند یا چه کار کنند؟...

- خب، یه جورایی. پوکه اش بدون اینکه سوت بکشه می افته روی زمین، متاسفم.

او داشت بیش از حد عذرخواهی می کرد، ولی دلش می خواست از همه دخترهای دنیا که تکه های خمپاره به عشقشان خورده بود چون خمپاره ها سوت نکشیده اند، عذرخواهی کند. بِیب از این خیلی می ترسید که با سردی و بی اعتنایی به دوست دختر وینسنت زیادی گفته باشد. آلرژی، آلرژیِ کثیف، مسلما کمکی نم یکرد. ولی چیزی که واقعا وحشتناک بود این بود که همه اش می خواستی برای غیرنظامی ها تعریف کنی- این خیلی وحشتناک تر از چیزی بود که صدات بهشان می گفت.



اسم کتابش « این ساندویچ مایونز ندارد» بود. یادم نمی آد آخرین کتابی که دستم گرفتم و تا وقتی تموم نشده بود، یه لحظه هم تو خوندنش وقفه ایجاد نکردم چی بوده. غیر از این یکی.

وینسنت، برادرِ هولدن کالفیلدِ ناتور دشت بود.
این تیکه که تموم شد، کتابو گذاشتم زمین و زل زدم به سقف. از خودم پرسیدم « جنگ؟»

من آدمی نیستم که خیلی طرفدار صلح و اینا باشه و بگه همه خوبیم و کنار هم حق زندگی داریم و فلان، ولی با خودم تصور کردم « چطوری..؟»

تصور کردم یه زخمی رو.. پاش خمپاره خورده مثلا.. اون منطقه افتاده دست دشمن.. یه سرباز رد می شه، تیر خلاص می زنه.

تصور کردم یه سرباز از این طرف سنگر تیر می زنه، اون یکی از اون طرف. دو نفر که همو نمی شناسن، همو می کشن. دو نفر که جنگ تقصیرشون نبوده. دو نفر که احتمالا یکیو دارن که تا ابد باور نکنه مردن.

می فهمین ینی چی؟! دو تا آدم.. از دو تا جای مختلف.. که همو ندیدن یه بار.. چه نفرت عمیقی باعث می شه حاضر بشن همو بکشن؟! جون- همو- بگیرن؟ مگه الکیه؟!


+ بخونینش. جدا توصیه می شه بخونینش. واقعا توصیه می شه بخونینش. خودمم حاضرم بخرم براتون حتی.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 2:02

صفحه بندی