خرید بک لینک

هیچوقت منظورم از خونه، چاردیواریای بیخودمون نبوده. شما می دونین.

منظورم از خونه، جایی بوده که درشو باز کنی و بعد نفس عمیق بکشی. جایی که چشماتو ببندی توش و به صورت کاملا ناخودآگاه با آروم ترین صدایی که از خودِ آشوبت سراغ داری بگی « آخیش...»

تراست می، اونجا خونست. من اونجا رو حفظم. بویِ نَمِ دیواراشو از بَرَم. می تونم چشمامو ببندم و جای تک تک کاستآی هایده و گوگوش و سراج رو بگم. با چشم بسته چوبای سقفشو می شمرم. می تونم چند ثانیه تمرکز کنم بعد بهتون بگم چی توی اون صندوقچه یزرگِ چوبیِ زیر شیروونی جا گذاشتیم. می تونم اسمی که برای تک تک گلآی نیمه خشکیده حیاطش گذاشته بود رو بگمتون. هنوز می تونم واسه آسمون پر ستارهش.. برای تماشای غروبش از روی تخته سنگ لقِ بالای ده.. برای ماه شباش.. برای زوزه گرگاش و برای بچه بزایی که هر صبح- توی مه شدید- کوه روبرویی رو بالا می رن، بمیرم. برای اون آزادیِ درجریان توی بادی که لای درختاش می پیچه. برای صدای آبشار.


اونجا چنان مرگی جریان داره که بیشتر از تمام جاهایی که تاحالا بودم، حس زندگی می ده بهم. وقتی جاده فجیعش باعث می شه سرتو از ترس بکشی لای بازوهات. وقتی با حرص به یه سنگ لگد می زنی و سُر می خوره و اینقدر می ره پایین که دیگه نمی بینیش. وقتی توی شیب وحشتناک دره به زور خودتو می کشی بالا و می شینی رو سنگی که محکم نیست. که با هم دارین می رین پایین.


می دونین، هیچ حسی- دقت کنین هیچ حسی- اون حسِ امنیت لحظه ای نیست که می خزم زیر پتو و همونطور که نفسامو می شمرم، زل می زنم به نورِ فانوسایی که پشت پنجره روشن شدن. اونجا انگار همه چیز می تونه تموم بشه. اونجا انگار دستِ هیچ حسِ بدی بهم نمی رسه. دست هیچ آدمِ بدی بهم نمی رسه. اونجا منم و خونه ای که وقتی بچه تر بودم با مادرجون گرگم به هوا بازی می کردیم توش.


امیدوارم:

اینقدر بدبخت نباشین که یه دختر عمه جیغ جیغوی یه سال بزرگتر مجبورتون کنه دره رو برین پایین و دو تا کوه اینور اونور ببرتتون، بعدم با منطقِ « چطوری اینجا ردِ نعل هست بعد ما نمی تونیم بریم» مجبورتون کنه کنه از شیب متمایل به نود درجه برین بالا. حالا از سنگای بزرگ و اینا هم نه، ازین ریزه میزه ها که سر می خورن می رن.:دی


امیدوارم:

شما اون دختر عمه بدبختی نباشین که وختی پسرداییتون از سرِ لج به مامانتون می گه دخترت سل**ه س، همه تایید کنن.:|


امیدوارم:

هیچوقت گیر یه پسردایی خنگ نیوفتین. درین حد که چهارساعت خودتونو از وسط تیکه پاره کنین و هی جیغ بزنین که « بخدا قسم چوباش تَره»، بعد نره زیرِ بار که. اونوخ وقتی می گین برو بازم چوب بیار اینا روشن نمی شن، مشاهده کنین که می ره چوبا رو از رو درختا می کَنه میاره براتون.:| همچنان هم اعتقاد داشته باشه خشکن و مناسب آتیش زدن.:))


امیدوارم:

هیچوقت واکنشی که تویِ شهر به « شالتو سرت کن» نشون می دین، تویِ روستایی که همه همدیگرو می شناسن نشون ندین. یه هوا بد می شه.


امیدوارم:

هیچوقت این دخترِ دیوونه که اولین کاری که بعد از ورود به خونه می کنه، گذاشتن کاستِ هایده توی اون ضبط قدیمی و تنظیم صداشه باهاتون همسفر نشه.:)


امیدوارم:
وختی دارید Again ِ آرکاریو رو فریاااااد می زنین و سعی می کنین اونقدر که می شه حالتون خوب باشه، یکی برنگرده ازتون بپرسه که نوه مادرجونتون که «نور به قبرش بباره» و «چه خانومِ نازنینی بود» و «چقده دوستون داشت» و« کاش می شد می بود و می دید که چقده خانوم و قشنگ شدین»، هستین یا خیر.


امیدورام:

وقتی از زورِ بیکاری رو به مرگین، یهو به سرتون بزنه برید و زیر شیروونی رو بگردین. بعد همونطوری که دارین می گردین، یه چمدون و یه صندوقچه بزرگ قدیمی پیدا کنین با نقشایِ خوشگل که توش پر از چیزای قشنگ قشنگه.


امیدوارم:

به مددِ سر رفتن حوصلتون تا سرحد مرگ، شونه کوچیک مادرجونتونو پیدا کنین. یا مثلا امیدوارم دختر باشین که بتونین بزنینش به موهاتون. اینکه موهایِ بالا جمع شده هم بهتون نمیآد به درک حتی.


امیدوارم:

توی اون صندوقچه ها که پیدا می کنین پر از سکه های قدیمی باشه. چیزای قدیمی عجیب و غریب.


امیدوارم:

یه دختر عمه مشنگ نداشته باشین که وقتی درِ صندوقچرو باز کردین و دارین از بویِ خاک و نفتالین خفه می شین، هی پشتِ سر هم نفس عمیق بکشه و ازتون بپرسه که بویِ زمانو حس می کنین یا نه.


امیدوارم:

توی فاصله پنج، شیش متریتون کلی بچه شکار ببینین.


امیدوارم:

یه جایی برین که بتونین آواز بخونین و از درخت بالا برین و گردو پایین کنین.:-"


امیدوارم:

یه سنگ بزرگی پیدا کنید بالای دره، که برید بشینید روش و بزنید زیرِ آواز که « یه شب مهتاب..» و هیچکسم کاری نداشته باشه به کارتون.


امیدوارم:

سرتونو بالا می برین شهاب ببینین.


امیدوارم:

یه بار اون حسِ دیروز غروب منو تجربه کنین. یه بار. مث من از عظمتِ صحنه غروب و کلاغای رهایِ رهایِ رها به رعشه بیوفتین. از صدایِ « به طه به یاسین» علی فانی که سکوتِ مطلقِ مطلق کوه رو می شکنه. که بین کوهآ اکو می شه. که انگار همه چیز به احترامِ عظمتِ اون صحنه وایساده. شما نمی دونین چی می گم. شما هیچوقت نخواهین دونست چی می گم. اینو مطمئنم. من نمی تونم اون صحنرو با قلم توصیف کنم.


+ داشتم فکر می کردم چی بذارم اسم پستو. دیدم پارسا داره فوت می کنه پشت گردنمو. قلقکم اومد. برگشتم گفتم چیکار داری می کنی؟! خندید گف دارم نجاتت می دم. می دونسی از اون دخترایی هسی که اگه نخندن می میرن؟!

بعد باز غش غش زد زیر خنده. :|



برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 0:18

صفحه بندی