خرید بک لینک

ونسان گفت: « کشیش بودن در محله ای شبیه این بایدخیلی عالی باشد.»

مندس پیپ خود را پر کرد و کیسه مخروطی تنباکو را به ونسان داد و گفت: « بله. این مردم بیشتر از دوستان بالاشهری ماه به خدا و مذهب نیاز دارند.»

داشتند از یک پل چبی کوچک عبور می کردند که تقریبا می توانست ژاپنی باشد. ونسان ایستاد و گفت:« مقصودتان چیست استاد؟»

مندس همراه با حرکتِ ملایم دست گفت: « این کارگران زندگی سختی دارند. وقتی بیمار می شوند پولی برای مراجعه به دکتر ندارند. غذای فردا حاصل رنج و تلاش امروز است- که البته سخت و دشوار نیز می باشد. - خانه هایشان، همانطور که می بینی، کوچک و محقر است و فاصله آن ها با فقر و نیازمندی کامل بیش از مسافت یک پرتاب سنگ نیست. آن ها معامله بسیار بدی با زندگی داشته اند و نیازمند فکر خدا برای آرامش یافتن هستند. »

ونسان پیپ خود را روشن کرد و چوب کبریت را به داخلِ نهرِ زیرِ پایش انداخت « و مردم بالا شهر چی؟ »

« آن ها لباس های خوب برای پوشیدن، شغل های مطمئن، و پس انداز برای مقابله با کمبود ها دارند. وقتی به خدا فکر می کنند او را آقایی پیر و مرفه می بینند که به خاطر آنچه که چنین خب و دوست داشتنی بر روی زمین می گذرد از خود بسیار راضی است. »

ونسان گفت: « سخن کوتاه، آنها مشتی کوتهفکر و خودبین هستند.»

مندس به سرعت گفت: « آه خدای من! من اصلا چنین چیزی نگفتم.»

« نه، من گفتم.»


قسمتی از کتابِ ونسان ونگوگ اثرِ ایروینگ استون؛

که خیلی زیاده و پدرتون در میاد تا تمومش کنین.^_^


+ هیچ کتابی تاحالا تا این حد عطش من نسبت به این نقاشِ عجیب غریب رو سیراب نکرده. تا اینجاییش که خوندم معرکهس. دقیقا لفظِ « معرکه» .

++ ولی خب لامصب به اندازه کلِ کتابایِ کتاب خونه من میارزه.:)) نتیجتا هی با افسوس نقاشیایِ رنگی رنگیشو نیگا می کنم و می رم تمدید می کنم تاریخشو تو کتاب خونه مدرسه.:))

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 17:45

صفحه بندی