داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دی
نتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.
چرا اینکارو با ما می کنین؟ خودتون که به درک دیگه.:))
+ هر چقدر آزادیِ پوشش و انتلکت و فلان؛ ولی ناموسا من نمی تونم با این مسخرهبازیآی دینی کنار بیام. متاسفم. جدا متاسفم. ولی نمی تونم کنار بیام. با اینجور دخترا.. با پسرایی که شلوارِ فلان می پوشن و زرت و زرت خم می شن و فلانشونو می کنن تو چشمِ آدم.
++ منم آزاد باشم هر جوری می خوام لباس بپوشم، می شه اینا رو ندید گرفت البته.:-؟
+++ در راستایِ این بحث پوشش و اینا، یاد یه خاطره ای افتادم که ارزش پست جدا داره حتی. اما مدیرمون واساده بود به سخنرانی سرِ اینکه ینی چی وقتی می شینین تو سرویسا، مقنعه ها می ره عقب. بعد از اینکه یه دور تمام حیوانات اعم از گوسپند و گاو و الاغ رو آورد جلو چشممون، برگشت گفت « اونی که بخواد در خونتونو بزنه، به وقتش در خونتونو می زنه. نترسین گیرِ همتون میاد. حرصِ شوهر دارین از همین الآن؟»
صداش تو گوشمه هنو. هیچوقتم بیرون نمی ره احتمالا. یه سری از بچه ها ذوق کرده بودن و هر هر می خندیدن؛ دستای من به طرز احمقانه ای عرق کرده بودن. خودتون تا تهِ تهِ تهِ این نظام آموزشی رو برین. برین. ای دوست عزیز! برین.^_^
برچسب:
نویسنده: ماهان پاکدل
تاريخ: چهارشنبه
21 مهر
1395 ساعت: 12:11