راستش.. مثل لحظه دیدار می ماند پس از مدت ها. بعد از یک اشتباه، که ندانی می بخشد یا نه.هر نفسی که می کشی، هزاران برابر هوای درون شش هایت کلمه ها می روند و می آیند. یه چیزی ته دلت غنج می رود. انگشتانت سر می شوند و یک حسِ مرموزِ مُصِر بدنت را در هم می کوبد.
کلمات پشت سر هم ردیف می شوند. یک جوری که انگار خون باشند توی رگ هایت، همدیگر را هل می دهند تا نوک انگشتانِ سر شده. مردمک چشم هایت تنگ تر می شوند و سرت شروع می کند به نبض زدن. نفس کم می آید. به خودت می پیچی.- واقعا می پیچی- و تا کلماتِ لجوجِ عاصی را از رگ هایت بیرون نکنی، باید تند تند نفس بکشی و به جای تک تکشان درد را.
صبر که می کنی، همه چیز بدتر می شود. فشارِ کلمات بیشتر. نبضِ بدنت تند تر می شود. نفس هایت. به سختی. پشتِ سرِ هم. هر چقدر که می گذرد، وضع خراب تر می شود. هر چقدر که ننویسی.. هر چقدر کلمه های بیشتری را پشت همدیگر حبس کنی توی رگ هایت.. انگشت ها شروع می کنند به لرزیدن. تمام بدنت را مجبور می کنند به لرزیدن. بعد، انگار که سرِ انگشت هایت، یک دنیایی داری به عظمت جهانِ خودمان. کلمه های اولی بوی گند می گیرند.. خانم! نمی شود این همه را به کندی نوشت که. اصلا نمی شود نوشت.
نوشتن، لحظه ست. یک لحظه باید بنویسی و اگر نه، تک تک هجا ها می چسبند به گلبول های رنگارنگت و هی همدیگر را هل می دهند. هی ته دلت غنج می رود. هی پاهایت بی حس می شوند. هی دست هایت می لرزند و هی نفس کم می آید. انگار که هزاران هزار چکاوکِ ریز و درشت را جا داده ای درون انگشت هایت، پاهایت، دلت و سرت. نمی شود یکی یکی آزادشان کرد که.
می دانید؟ بعضی وقت ها فکر می کنم باید متلاشی بشوم و بعد بمیرم. مرگ های دیگر به درد من نمی خورد. باید یک جوری متلاشی بشوم که تمامِ چکاوک های بازیگوشِ درون سینه ام آزاد شوند.. چون قبر جای آرامشست. مرده ها که به خود نمی پیچند!
+ عنوان، از احمدِ شاملو.
ویرایش: مدت ها بود می خواستم از نوشتن، بنویسم...
برچسب: هزار قناری خاموش در گلوی من,
نویسنده: ماهان پاکدل