خرید بک لینک
- غولِ داستان خودشو قایم کرده بود لایِ ماشینایِ چارراهِ ایرانپارس. غولِ داستان تو کتابایِ درسی مخفی شده بود. غولِ داستان تو سبز و قرمز شدنِ چراغا، تو سردرد، تو مورمور شدنِ دست، تو هندزفریی که متعلق به من نیست، تو موزیکای فرنگی، تو لوبیا پلوها و تویِ سرما نشسته بود و بهمون می خندید. حمله نمی کرد سمتمون، می خندید و هُل می دادنمون سمتش. بازم می خندید.
السا می گفت؛
غول داستان، روزمرگی نام داشت.

دستمو حلقه کردم دورِ پایه چراغ، منتظر موندم که قرمز شه و انگشتام سفید شده بودن تو تمنای یه لحظه برگشتن...
و فرار. و فرار. و فرار.


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:59

صفحه بندی