خرید بک لینک

داستانش طولانیه، از اونجا شروع میشه که نه حسِ پست گذاشتن داشتم نه حسِ پیدا کردنِ عکسِ بدونِ خط خوردگیِ چالش. ولی خب شروع کردمش. تهِ داستان هم اینه که ایشون(^___^) و ایشون(^___^) لینک عکسو برام گذاشتن و منم خجالت کشیدم و به تنبلیم غلبه کردم.^_^


انتخابِ کتابِ کلاسیک، کارِ سختی نبود. از قبل هم می دونستم که قراره چی بخونم. قرار بود « اِما» رو بخونم، که از آثار خفنِ جین آستینه و هیچوقت نتونستم خودمو راضی کنم که بعد از بلندی های بادگیر، برگردم به اون دنیایِ خشکی که پر از دخترایِ قشنگیه که دستمال گلدوزی می کنن، مبادی آدابن، پیانو می زنن، قدم زدنو دوست دارن، مجلس رقص می رن و در نهایت هم با یه جنتلمنِ دوستداشتنی که عمارتِ قشنگی داره ازدواج می کنن؛

اَما، اِما رو خوندم. تا پنجاه صفحه اول با کتاب سر و کله می زدم و حس می کردم سر تا سر جمله های بی سر و تهه، بعدش متوجه شدم که اِما رو اَمّا می خوندم.:))

داستان هم که اگه نمی دونین، درباره یه دخترِیه که به رسمِ کتبِ کلاسیک قشنگ، باهوش، مبادی آداب و پولداره و خب بنگاهِ ازدواج باز کرده. هی می خواد آدما رو به هم وصل کنه و این وسط، خداوندگارِ برداشتای مزخرف از رفتار مرداس.

اتفاقی که باعث شد بخونمش بالاخره- یه هفته بود از کتابخونه گرفته بودم، و فقط با خودم حمل می کردمش-، پشتِ در موندن به مدت سه ساعت بود. بعدش واسه خودم رفتم پارک، نشستم بینِ دو ردیفِ بوتهآی یاس و خوندمش تا آخر. راستش، دیگه نمی تونین منو مجبور کنین به اون دنیایِ احمقانه برگردم. مگر اینکه باز هم سه ساعت پشت در بمونم.:))

ترجمه خوبی داشت و در کل، اگه به کتابایِ کلاسیک علاقه دارید توو سطحِ خوبی بود.


کتاب دومی که همین امروز تموم کردم، راشومونـه از « دیونوسکه آکتاگاوا»، نویسنده ژاپنی.

میشه گفت گزیده داستانای نویسندست، که به کمکِ هاروکی موراکامی جمع آوری شده. مقدمهش رو موراکامی نوشته و ادعا کرده اگه قرار باشه ده نفر از نویسنده های دوره نوین( از سال 1868 به بعد) با کمکِ رای گیری از صاحب نظر ها انتخاب بشن، دیونوسکه جزو پنج نفرِ اوله.

درباره قلمِ نویسنده هیچی نمی شه گفت... اونقدر با زیرکی وارد داستان می شه و نظر می ده و حرف می زنه که تو حس می کنی این بیمارِ روانی که داستانو نوشته، دوست خودته.

از زندگی خودش هم نوشته.. از مادرِ دیوانهش.. از دیوانگی خودش.. روابطش با جنسِ مخالف و حتی ماجراهای خودکشیش.

توی بقیه داستان ها هم، دست گذاشته روی جنونِ آدما. جنونِ یه نقاش. جنونِ یه دختربچه پونزده ساله که تو کافه کار می کنه. جنونِ یه زن. جنونِ یه دزد. جنونِ یه جنگجو.

جوِ فرهنگی تویِ نوشته هاش فوق العادس. فوق العاده. اگه « خانه خوبرویان خفته» رو خونده باشین، از این نظر، از اون هم بهتره حتی.

همونطوری که حدس می زنین، «دیونوسکه آکتاگاوا» هم توی دهه سومِ زندگیش دیوونه شد و خودکشی کرد.

اگه نتونستین کتابو بخونین، داستانِ کوتاهِ « زندگی یک ابله» رو بخونین حداقل.

تویِ آخرین داستان می نویسه: « آیا کسی به آن اندازه مهربان نیست تا مرا در خواب خفه کند؟»

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 3:08

صفحه بندی