یه لیست دارم از جاهایی که باید برم. جاهایی که خیلی باید برم. واجبن که برم حتی. ولی چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|
سه تا کتابِ در حال خوندن دارم و دو تا کتابِ در انتظارِ خوندن. ولی چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|
زندگی از روند عادیش خارج نمیشه و من چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|
خواب میبینم. تو خوابم داره میخنده. کاری که تقریبا انجام نمی ده هیچوخ. نتیجهش این شده که چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|
* دلم می خواد بنویسم. یه عالمه حسآی نو دارم که هیچوخ تجربه نشدن و نه منطقین نه هیچی، اما دوست داشتنیَن. و خب نیمه منطقی و عاقلِ درونم اینقدر تحقیرم می کنه که باعث شده این چن روزه بچسبم به صندلی و رویا ببافم و خودمو محاکمه کنم و با خودم دعوام شه و با خودم قهر کنم.
عنوان هم از
carousel عسد که امیدوارم دیکتهش درست باشه.
پ.ن: همون هول و ولایِ قدیمی. دفعه قبل که اتفاق مشابهی افتاد، خیرِ سرم اومدم دلداری بدم. گفتم ناراحت نباش. خیلی آدما این روزا دارن میمیرن. بابام نیگام کرد، گفت ولی هیچکس قرار نیست الآن بمیره.
نتیجتا فقط نقشِ کوزتو ایفا میکنم و اینقدر با پدیده مرگ(
با این فاصله اندکی که تا حالا با خانواده ما حفظ کرده البته) کنار اومدم که باورم نمیشه چرا همه اینقدر... نگرانن.
برچسب:
نویسنده: ماهان پاکدل
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 1:33