خرید بک لینک

و همه چیز از یه گروهِ موزیک شروع شد. سلیقه موسیقیایی هایی که هنوز شبیه به همه. جمع کردن چهار نفر از اون گروه قدیمی دورِ هم. نحوه حرف زدنِ کمی مودبانه و محافظه کارانه. آدم هایِ جدیدی که دوباره اد می شدن تو گروه و علامت سوالِ دلگیری که بالایِ سرِ بقیه بوجود میومد. « اینا کیَن؟! جایگزین؟! من چرا نمی شناسمشون؟! ».

از بحثایِ حاشیه ای و تلاش برایِ وانمود به صمیمیتی که هنوز هست. که دیگه نیست.

بعدترش چی شد؟! از خنده های با هم شروع شد. لبخندایی که همزمان با آدم هایِ قدیمی زده می شدن. اسم هایِ آشنا و قدیمی که میومدن. آدمایی که نیازی نبود چیزی رو براشون توضیح بدی. اشاره به مکان. اشاره به زمان. اشاره به سایت. اشاره به انتشارات. و همه چیز که مثلِ فیلم از جلویِ چشمامون رد می شد. « من با این آدما بزرگ شدم.» ، « چقدر... غریبانه. ».


بعد از اون آدما، بعد از wind ، من اکیپای زیادی رو تجربه کردم. ویند تجزیه شد. دوستامون عوض شدن. نمی دونم؛ آدمایِ مهربون تری. آدمایِ موجه تری. آدمایی با شخصیتایی که بهمون نزدیک تر بودن. ولی هیچوقت.. اون حسِ خنده هایِ تا خودِ صبح.. اون گریه هایِ نصفه شبی.. اون جرات حقیقتایِ استرس زا.. اون غیبتایِ گروهیِ بی شعورانه.. اون مطالعه هایِ گروهی حتی.. هیچوقت تکرار نشدن. اون سری که ساعت سه نصفه شب از شدتِ خنده تویِ بالش فرو می ره و اشک می ریزه، دیگه هیچوقت تکرار نشد. سریال دیدنایِ مشترک تا خودِ صبح دیگه هیچوقت تکرار نشد. آرش حسینی خوندنا دیگه تکرار نشد. هر هفته پیشنهادِ گلوری رفتن دیگه تکرار نشد. اون گروهی که همه ازشون متنفر بودن تجزیه شد. و ما دیگه هیچوقت آواز خوندنایِ سینا رو تجربه نکردیم. ایده هایِ هر لحظه علیرضا رو. ایمانِ مهردادو. مهربونیایِ سمن رو. سخنرانی هایِ عانوشا رو. راز لو دادنایِ بیزو. حرفایِ دو نفریِ من و ملیکا رو. « عاطی» گفتنایی که باعث می شد من و عاطفه که اون روزا حالش خوب بود، با هم بگیم « بله؟» . خدایِ من.. یعنی کسی یادم رفته؟!


یه بار عباس توی وبلاگش نوشته بود به نظرتون اگه کسایی که از گذشته خیلی راضین ماشین زمان داشته باشن، بر می گردن به گذشته؟! من نوشتم نه. برنمی گردم. می خوام برم و تجربه کنم. ولی می دونین چیه؟! شاید بخوام برگردم. امشب با تمامِ وجودم، واقعا با تمام وجودم آرزو کردم کاش زمان به عقب بر می گشت. خیلی. دو سال. سه سال.


_

« حیف...»

« بهترین واژه برای این موقعیته، حیف.»


_

کاش زمان بر می گشت به عقب. من چهارده سالم بود یا سیزده. حرص می خوردم از سنم و هیچوقت نمی گفتمش. برگردیم به عقب، تا صبح بخندیم. ایده زدن سایت رو پردازش کنیم. اسمش چی بود؟! حتی یادم نمیاد. برگردیم به عقب و به نمایشگاه کتاب هایی که دستِ همو می گرفتیم و دنبالِ هم می دویدیم و به آدما تنه می زدیم. دنبال جادو تویِ زندگی واقعیمون باشیم. « هیشکی با هیشکی رل نزنه. مامان نذاره بیام بیرون. عاطفه خوب باشه هنوز. کراش و کوفت و دوستت دارم نباشه. تا صب بیدار بمونیم.» . دروغایِ ریزِ همو بفهمیم و به رومون نیاریم. برایِ دروغایِ هم هم نگران بشیم. همو برای تولدامون سورپرایز کنیم و واسه تبِ هم بمیریم حتی. حواسمون به سیگار نکشیدنِ هم باشه. یکی غصه دار بشه و همه مون قدِ هزار نفر پشتش باشیم. « بابا هنوز رویِ دوستایِ پسرم حساس باشه.» من به خاطرشون با زمین و زمان بجنگم و خونرو به هم بریزم.

_


« حیف... »

« بهترین واژه برای این موقعیته، حیف.»


_


حیف که زمان همیشه مثبته. حیف که سیس نوشته بود « عجیبه. آدما اینقد ساده میرن و ما به چه آسونی فراموششون می کنیم و به چه ظرافتی محو میشن.. بعد چه مدت کوتاهی برای به یاد اوردن اسمشون، باید فکر کنیم.. همونا که یه روزی با اسمشون بغض می کردیم..»


« آدمایِ بعدِ ویندو نمی تونم به عنوانِِ آدمایِ واقعیِ زندگیم بپذیرم یه جورایی. ویند انگار خونس. خانوادس. بقیه.. نه.. یه جورایی دوستِ بیرونِ خونن.»

_


« حیف... »

« بهترین واژه برای این موقعیته، حیف.»


_



قسم به عکسِ قدیمیِ تکیه داده به دیوارِ مصلی، قسم به « همش می خندی » هاشون که انگار سال ها ازش گذشته. قسم به « به خدا دارم غر می زنم و عصبیَم.» ها و « پس چرا داری می خندی؟!» ها و می دونین چیه؟! قسم به صورتِ بچگانه بدونِ آرایش.
هیچی مثلِ قبل نشد دیگه. حتی با نیبیرو.

_
کلید واژه ها:
داعشی
پدربزرگ
لئونارد کوهن
نمایشگاه کتاب
داتیه
جادو
قل
الف
جنسِ دوم
اشوزدنگهه
کلاغ
کیک
ماه رمضون
گلوری
قلهک
انقلاب
کیمیا
کنکور
بهار
_

بشنویم که «Nothing seemed the way it used to be»

_

غمگینم.


بعدا نوشت: نمی دونم چرا نصفِ نوشته رفته تویِ کادر. به بی کادریتون ببخشین.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

صفحه بندی