کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت.
از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛
یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده.
چه توقعی دارند؟! هیچ توقعی.
اولین چیزی که به ذهنم رسید را گفتم که فقط می خواهند شاد باشم، و در لحظه فهمیدم که مدت هاست از این یکی هم ناامید شده اند.
انگار که اگر آرزو هایِ برباد رفته تمامِ آدم های دنیا را بگذارند یک گوشه و برایِ مادر و پدرم را هم یک طرف، باز هم برای این ها بیشتر باشد...
برچسب:
نویسنده: ماهان پاکدل