
آیا می دانستید شبکه اجتماعی اینستاگرام با بیش از 800 میلیون کاربر فعال ماهانه و بیش از 500 میلیون کاربر فعال روزانه، از سال 2010 توانسته یکی از پر طرفدارترین شبکه های اجتماعی باشد؟ با حضور بسیاری از ...
ادامه مطلب
تو می دونی من عاشق بررسی کردن اتفاقات کوچیکیم که ما رو تا اینجا کشونده. ایندفعه دیگه طولش نمی دم، فقط می خوام بگم از کوبیدن بی شعورانه در توی صورتم قرار بوده نویسنده وبلاگم باشی. قرار بوده هی به پیش نویسایی که اسمت کنارشون می درخشه نیگا کنم و قند تو دلم آب بشه از این وبلاگی که انگار دیگه شکل یه اتاق...
ادامه مطلب
به آسمونی که به خاطرت می باره قسم، سرد نیست خاک. نه حداقل اونقدری که می گن......
ادامه مطلب
*_* ^_^ *دخترک از زیر نور فواره های رنگی رنگی مسجد جامع یزد سلام میرساند!...
ادامه مطلب
خدای عزیز و مهربونم؛ ممنون که بین این همه میلیارد آدم، شنیدی منو. مرسی که با وجود تمام آدمای بداخلاق ولی مشغول نماز، کوچه پشتی مسجد جامع یزد بودی و پیش ما. نه پیش اونا. * و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا آن ها را به خودفراموشی دچارساخت. قسمتی از آیه 19 سوره حشر....
ادامه مطلب
به علت عدم احساس امنیت یکی از نویسنده ها (چرا سرتون تو ماتحت آدمه آخه؟ ) آدرس وبلاگو دارم عوض می کنم اگر کسی هست که فالو نمی کنه و می خواد آدرس جدید رو داشته باشه، می تونه بهم پی ام بده. آی دی من رو هم که می دونین دیگه. @No1am...
ادامه مطلب
دلم می خواد تمامِ دخترایِ دنیا رو جمع کنم دورم. محکم بغلشون کنم. خیلی محکم. بهشون بگم مهم نیست که نگاها همیشه روی تو نیست. مهم نیست که پوستت صاف نیست یا بینیت بزرگه. مهم نیست اندامت تحریک کننده نیستن یا اصلا شکلِ مدل های ویکتوریا سیکرت نیستی. اصلا مهم نیست که صدایِ لطیفی نداری یا مثِ شاهزاده خانوما، آروم و شمرده حرف نمی زنی. تو خوبی. تو خوبی. تو همینطوری خوبی. گورِ بابایِ همه رسانه ها که می خوان ما رو شکل هم کنن. تو خوبی. به پسرا چی می گم؟! عنوان مطلبو. ...
ادامه مطلب
من آدمِ عمیقیَم؟ برای خودم توی این دسته قرار نمی گیرم. تجربه دارم؟! نه. تخصص؟! بازم نه. صرفا از دیدِ سوم شخص، همه چیز راحت تر دیده می شه.گفتم آدم عمیقی نیستم. ولی آدمایِ عمیق و خوبِ زیادی رو می شناسم. امروز ولنتاین بود و من به این فکر کردم که چه تعدادِ زیادیشون تویِ دورِ « گول زدنِ خودشون» افتادن. داستان چیه؟!تنهایی سخته. من هنوزم درکی از روابطی که بهش می گن رل زدن و بعد هم ادعا می کنن عشقمون آآآسمونیه ندارم، نیست عزیز من. وقتی هورمونات هی بالا و پایین می شه نیست خب. وقتی نمی تونین دوستِ معمولی باشین نیست خب. اندام هایِ بقایِ نسل هم دَرِش دخیله. دردناکه؟! مایوس کننده س. با وجود اینا، درک می کنم که تنهایی باید سخت باشه. هست خب. برای هر کس یه جور. و برای من اصلا جالب نیست که ببینم این تنهایی و...
ادامه مطلب
« یه گردالی می کشم برای صورتت. دهن انتخابیه، می خوای؟ دهن نداری که جواب بدی. عجب خریَم. عیب نداره، به جایِ دهن برات انگشت می ذارم. کلی انگشت. ده تا! باهاشون راحت می تونی تایپ کنی. داد زدن راحت تره باهاشون در واقع. الآن راضی ای؟! انگشت شستتو تکون بده اگه راضی ای! چقد خوب! چشم هم می خوای، نه؟! باید بخوای. چشم زورکیه. چشم که نداشته باشی به درد نمی خوری. اشک چی؟! آهان. حواسم نبود مرد که گریه نمی کنه. حله. گوش و هندزفری هم نیازت می شه. فک کنم تمومه کارت. خوش اومدی.» ____ a is typing... « ازت متنفرم!» « چطوری می تونی؟» « من کیَم؟! » « تو زاده منی. مدتهاست. تو همون جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهی.» « بالآخره اول زاده تو ام، یا جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهت؟! » « ازم جوابشو نخواه. خودت می دونیش.»...
ادامه مطلب
کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت. از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛ یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده. چه ت...
ادامه مطلب
و همه چیز از یه گروهِ موزیک شروع شد. سلیقه موسیقیایی هایی که هنوز شبیه به همه. جمع کردن چهار نفر از اون گروه قدیمی دورِ هم. نحوه حرف زدنِ کمی مودبانه و محافظه کارانه. آدم هایِ جدیدی که دوباره اد می شدن تو گروه و علامت سوالِ دلگیری که بالایِ سرِ بقیه بوجود میومد. « اینا کیَن؟! جایگزین؟! من چرا نمی شناسمشون؟! ». از بحثایِ حاشیه ای و تلاش برایِ وانمود به صمیمیتی که هنوز هست. که دیگه نیست. بعدترش چی شد؟! از خنده های با هم شروع شد. لبخندایی که همزمان با آدم هایِ قدیمی زده می شدن. اسم هایِ آشنا و قدیمی که میومدن. آدمایی که نیازی نبود چیزی رو براشون توضیح بدی. اشاره به مکان. اشاره به زمان. اشاره به سایت. اشاره به انتشارات. و همه چیز که مثلِ فیلم از جلویِ چشمامون رد می شد. « من با این آدما بزرگ ش...
ادامه مطلب
توی خانه راه می روم و زیرصدای تمام آوازهایی که می خواهند نشان بدهند هنوزم خودمم، یک دختر جدی منطقیست که زمزمه می کند《 چه خوب که عاقل تر شده ام...》 《 چه خوب که عاقل تر شده ام.》 《 چه خوب که عاقل تر شده ام 》 《 چه خوب که عاقل تر شده ام.》... ...
ادامه مطلب
سبای عزیز! من نمی دونم الآن کجایِ کره خاکی هستی یا کی ای اصلا. خواستم بگم از اولِ پاییز تاحالا دو بار اومدم تولدت و لطفا اگه برای بار سوم به شک افتادن و بهت زنگ زدن، سه نکن. من تولدِ توعم!:)) * یعنی یا به شدت اونطرفی، یا اینطوری که با شوخیایِ نودهشتیا وارشون با دوستایِ پسرم دارم دیوونه می شم.:| همتون سبایین زین پس. اَه.:|...
ادامه مطلب
چندیــــــن ساعت به صفحه سفید زل زدن و فکر کردن به اینکه چقدر شبیه ذهنمه و در نهایت، طبق عادت همیشگی با چرت ترین و رک ترین جملات ممکن پُرِش کردن. و البته، زیاد شدنِ زجر دهنده اعدادِ پایین صفحه. دوازده دو نقطه سه، صفر، شد صفر، دو، دو نقطه، صفر، نه. به خدا که ساعت مزخرف ترین اختراغ بشره....
ادامه مطلب
زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن ...
ادامه مطلب
دلخوشی های خیلی ریزِ سبزآبی ای تویِ زندگیِ من وجود دارند که هربار یک نفر زیاده از حد به حریم دل و زندگیَم نزدیک می شود، لبخند را می پاشم توی صورتش و بهشان فکر می کنم. با یک لبخندِ تخسِ « هنوز این یکی را که نمی دانی!» طور.بعد حسِ امنیت می کنم و این نفس هایِ آرامِ بعدترش... انگار که آتنایِ واقعی از ذوقِ پیروزی کوچکش، انگشت شست را با لبخند گرفته باشد توی صورتِ بهار....
ادامه مطلب
کاش فرشته بودم و از بالام، گردِ جادویی پایین می ریخ.کاش اسبِ وحشی بودم تو دشتای مغولستان.انسان بودن..؟ نه، ممنون. خیلی پیچیده س....
ادامه مطلب
تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_- بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش. اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی. شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛ ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛ و آیدا شاملو امروز میز...
ادامه مطلب
یک نفر بیاید به من مثلِ آدم دوست داشتن، مثلِ آدم مدرسه رفتن، مثلِ آدم متنفر بودن، مثل آدم زندگی کردن و مثلِ آدم حرف زدن را یاد بدهد. رک باشیم، چند روزیست حسابی ترسیده ام. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است یک زنِ راضی بشود. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است با این آدم ها زندگی کند. دوست هایی داشته باشد و دشمن هایی. چه می دانم اصلا، شیوه زندگی آدم ها نیست. من از شجاعتم ترسیده ام، از بی فکری هایم ترسیده ام، از عدمِ قطعیتم ترسیده ام، از دختر بچه درونم ترسیده ام، از سایه ها وحشت کرده ام و امشب از آن شب هاییست که حس می کنم نه صبح خواهد شد و نه هیچ چیز درست. سردم هم شده....
ادامه مطلب