
داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دینتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.چرا اینکارو با ما...
ادامه مطلب
ااون صحنه بود. دقیقا یه هفته پیش. اون صحنه عظیم غروب خورشید از روی اون سنگِ بزرگِ بالای ده.. شما نمی فهمین چی میگم. همنطور که ما نود درصدِ صحنه هایی که آلبرکامو توصیف می کنه رو نمی فهمیم. منظورم اینه که با قلمِ به اون خفنی هم نمی شه. چه برسه به من. یه جمله به صورتِ ناخودآگاه از دهنم در اومد اونجا، که حس می کنم داره تاثیرشو می ذاره. به طرزِ عجیبی نمی تونم چشمامو روی دو سال هدر دادن عمر و جهتِ مطالعاتی و احساساتم ببندم. دارم مقاومت می کنم، یه جوری که خودم نفهمم دارم مقاومت می کنم. از همه جهت، واقعا از همه جهت دارم بر می گردم به یه دخترِ سیزده ساله بودن. انگار که ...
ادامه مطلب