بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی.

متن مرتبط با «از وقتی که یادم میاد» در سایت بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی. نوشته شده است

فروش فالوور و کسب درامد از اینستاگرام

  • نیلوبلاگ

    آیا می دانستید شبکه اجتماعی اینستاگرام با بیش از 800 میلیون کاربر فعال ماهانه و بیش از 500 میلیون کاربر فعال روزانه، از سال 2010 توانسته یکی از پر طرفدارترین شبکه های اجتماعی باشد؟ با حضور بسیاری از ...

    ادامه مطلب
  • هر چند هیچ ایده ای ندارم که چرا کسی باید اینجا رو بخونه.

  • نیلوبلاگ

    به علت عدم احساس امنیت یکی از نویسنده ها (چرا سرتون تو ماتحت آدمه آخه؟ ) آدرس وبلاگو دارم عوض می کنم اگر کسی هست که فالو نمی کنه و می خواد آدرس جدید رو داشته باشه، می تونه بهم پی ام بده. آی دی من رو هم که می دونین دیگه. @No1am...

    ادامه مطلب
  • جامعه و رسانه، اعتماد بنفسو از ما گرفت و تقدیم شما کرد ولی.

  • نیلوبلاگ

    دلم می خواد تمامِ دخترایِ دنیا رو جمع کنم دورم. محکم بغلشون کنم. خیلی محکم. بهشون بگم مهم نیست که نگاها همیشه روی تو نیست. مهم نیست که پوستت صاف نیست یا بینیت بزرگه. مهم نیست اندامت تحریک کننده نیستن یا اصلا شکلِ مدل های ویکتوریا سیکرت نیستی. اصلا مهم نیست که صدایِ لطیفی نداری یا مثِ شاهزاده خانوما، آروم و شمرده حرف نمی زنی. تو خوبی. تو خوبی. تو همینطوری خوبی. گورِ بابایِ همه رسانه ها که می خوان ما رو شکل هم کنن. تو خوبی. به پسرا چی می گم؟! عنوان مطلبو. ...

    ادامه مطلب
  • شایدم دارم به صورتِ ضمنی می گم که حواستون به میزانِ خریتِ خون منم باشه.

  • نیلوبلاگ

    من آدمِ عمیقیَم؟ برای خودم توی این دسته قرار نمی گیرم. تجربه دارم؟! نه. تخصص؟! بازم نه. صرفا از دیدِ سوم شخص، همه چیز راحت تر دیده می شه.گفتم آدم عمیقی نیستم. ولی آدمایِ عمیق و خوبِ زیادی رو می شناسم. امروز ولنتاین بود و من به این فکر کردم که چه تعدادِ زیادیشون تویِ دورِ « گول زدنِ خودشون» افتادن. داستان چیه؟!تنهایی سخته. من هنوزم درکی از روابطی که بهش می گن رل زدن و بعد هم ادعا می کنن عشقمون آآآسمونیه ندارم، نیست عزیز من. وقتی هورمونات هی بالا و پایین می شه نیست خب. وقتی نمی تونین دوستِ معمولی باشین نیست خب. اندام هایِ بقایِ نسل هم دَرِش دخیله. دردناکه؟! مایوس کننده س. با وجود اینا، درک می کنم که تنهایی باید سخت باشه. هست خب. برای هر کس یه جور. و برای من اصلا جالب نیست که ببینم این تنهایی و...

    ادامه مطلب
  • بهترین قسمت ناامیدی، اینه که هیچ امیدی برای از دست دادن نیست البته.

  • نیلوبلاگ

    کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت. از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛ یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده. چه ت...

    ادامه مطلب
  • چه خوب که عاقل تر شده ام.

  • نیلوبلاگ

    توی خانه راه می روم و زیرصدای تمام آوازهایی که می خواهند نشان بدهند هنوزم خودمم، یک دختر جدی منطقیست که زمزمه می کند《 چه خوب که عاقل تر شده ام...》 《 چه خوب که عاقل تر شده ام.》 《 چه خوب که عاقل تر شده ام 》 《 چه خوب که عاقل تر شده ام.》... ...

    ادامه مطلب
  • تلاش برای روشنفکری از یه ورش می زنه بیرون:|*

  • نیلوبلاگ

    سبای عزیز! من نمی دونم الآن کجایِ کره خاکی هستی یا کی ای اصلا. خواستم بگم از اولِ پاییز تاحالا دو بار اومدم تولدت و لطفا اگه برای بار سوم به شک افتادن و بهت زنگ زدن، سه نکن. من تولدِ توعم!:)) * یعنی یا به شدت اونطرفی، یا اینطوری که با شوخیایِ نودهشتیا وارشون با دوستایِ پسرم دارم دیوونه می شم.:| همتون سبایین زین پس. اَه.:|...

    ادامه مطلب
  • زمانی که هنوز، به هضم پرواز ما نتوان است...

  • نیلوبلاگ

    زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن ...

    ادامه مطلب
  • با نیمی از قلبم دوستشون دارم و نیمه دیگه؟ اوه!

  • نیلوبلاگ

    دلخوشی های خیلی ریزِ سبزآبی ای تویِ زندگیِ من وجود دارند که هربار یک نفر زیاده از حد به حریم دل و زندگیَم نزدیک می شود، لبخند را می پاشم توی صورتش و بهشان فکر می کنم. با یک لبخندِ تخسِ « هنوز این یکی را که نمی دانی!» طور.بعد حسِ امنیت می کنم و این نفس هایِ آرامِ بعدترش... انگار که آتنایِ واقعی از ذوقِ پیروزی کوچکش، انگشت شست را با لبخند گرفته باشد توی صورتِ بهار....

    ادامه مطلب
  • روزی که شجاع ترین و دهن لق ترین دختر دنیا بوده ام.

  • مخصوصا وقتی هر چقدر روی کاشیای اتاقم می چرخم، هیچ درِ مخفی ای به هیچ دنیای مخفی ای باز نمی شه.

  • نیلوبلاگ

    کاش فرشته بودم و از بالام، گردِ جادویی پایین می ریخ.کاش اسبِ وحشی بودم تو دشتای مغولستان.انسان بودن..؟ نه، ممنون. خیلی پیچیده س....

    ادامه مطلب
  • هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم، تنهایی غم انگیزش را...

  • نیلوبلاگ

    تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_- بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش. اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی. شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛ ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛ و آیدا شاملو امروز میز...

    ادامه مطلب
  • نیازمندی ها

  • نیلوبلاگ

    یک نفر بیاید به من مثلِ آدم دوست داشتن، مثلِ آدم مدرسه رفتن، مثلِ آدم متنفر بودن، مثل آدم زندگی کردن و مثلِ آدم حرف زدن را یاد بدهد. رک باشیم، چند روزیست حسابی ترسیده ام. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است یک زنِ راضی بشود. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است با این آدم ها زندگی کند. دوست هایی داشته باشد و دشمن هایی. چه می دانم اصلا، شیوه زندگی آدم ها نیست. من از شجاعتم ترسیده ام، از بی فکری هایم ترسیده ام، از عدمِ قطعیتم ترسیده ام، از دختر بچه درونم ترسیده ام، از سایه ها وحشت کرده ام و امشب از آن شب هاییست که حس می کنم نه صبح خواهد شد و نه هیچ چیز درست. سردم هم شده....

    ادامه مطلب
  • لطفا، به فاجعه ای که در حالِ رخ دادنه کمک نکنین.

  • نیلوبلاگ

    1- یه جا خوندم طبقِ آمار، آدمایِ قشنگ دیدِ بهتری نسبت به دنیا دارن و فکر می کنن مردم مهربون ترن. چرا؟! به خاطرِ تاثیر ناخودآگاهی که چهره شون توی نحوه برخورد باهاشون می ذاره. 2- تو رو خدا به دختراتون، دخترِ دوست هاتون، دوست هاتون یا هر دختری که می شناسید به عنوان تعریف نگید خوشگل. چرا؟! بالآخره جایی رو پیدا کردم که بیشترِ دلایل رو توضیح داده بود. اینو بخونید. 3- یه چیز هایی مهم تر از سایز، حالت و رنگِ چشم درونش وجود داره....

    ادامه مطلب
  • وقتی توی عکسا محکم تر بغلمون می کنن، که نشون بدن چیزی تغییر نکرده.

  • نیلوبلاگ

    دختر و پسر هایی بودیم به غایت خوششانس، با پدر و مادرهایی که براشون عزیزترین چیز توی دنیا بودیم. بهمون پرِ پرواز دادن. زیرِ بال و پرمونو گرفتن. اونقدر تامینمون کردن که بتونیم به پر زدن فکر کینم. بعد..؟ من اسمشو میذارم عصیان. یه جور عصیانِ غمانگیز. به دستایِ حامیشون نوک زدیم. که پرواز کنیم و فرار، از چیزی که هیچ ربطی به امنِ دستایِ اونا نداش....

    ادامه مطلب
  • آخ از اون چشمایِ عمیق؛ انگار که متعلق به قوی ترین زنِ دنیا باشن.

  • نیلوبلاگ

    میدونه تشنه حرف زدنِ هوشمندانهشم. میدونه حرفاشو میبلعم و توضیح اضافه نمیده. فقط بهم نگاه میکنه و می گه« یه نگاه توی آینه به خودت کردی؟» میدونه با این حرفش چی کار میکنه. توی خودم غرق میشم. ساعتها خودمو جلویِ آینه عقب و جلو میکنم و هردفعه.. هر دفعه.. هر دفعه......

    ادامه مطلب
  • از اتوبوس سه بار پریدم بیرون.

  • نیلوبلاگ

    - غولِ داستان خودشو قایم کرده بود لایِ ماشینایِ چارراهِ ایرانپارس. غولِ داستان تو کتابایِ درسی مخفی شده بود. غولِ داستان تو سبز و قرمز شدنِ چراغا، تو سردرد، تو مورمور شدنِ دست، تو هندزفریی که متعلق به من نیست، تو موزیکای فرنگی، تو لوبیا پلوها و تویِ سرما نشسته بود و بهمون می خندید. حمله نمی کرد سمتمون، می خندید و هُل می دادنمون سمتش. بازم می خندید. السا می گفت؛غول داستان، روزمرگی نام داشت.دستمو حلقه کردم دورِ پایه چراغ، منتظر موندم که قرمز شه و انگشتام سفید شده بودن تو تمنای یه لحظه برگشتن...و فرار. و فرار. و فرار....

    ادامه مطلب
  • چشم که می بستی به بی پناهیِ من...

  • نیلوبلاگ

    بهم بگو.. بگو که هنوز هستی. دروغ بگو. بهم بگو تو هم دیشب از خواب پریدی و عرقِ سرد کردی و لرزیدی و با چشمایِ بی نور، گشتی دنبالِ ستاره سفیدت. بگو نخوابیدی که باز نبینی کابوسِ از دست دادنو. کابوسِ از دست رفتنو. بهم بگو فقط من در حال سقوطِ آزاد نیستم. بگو درسته داریم میوفتیم، اما شاهپرم دست توعه. ...

    ادامه مطلب
  • مکتبی نمی شناسین که بچه ده ساله های داستاناش به زبان معیار حرف نزنن، که من برم خودمو بچسبونم بهشون؟

  • نیلوبلاگ

    یه جورِ مودبانه ای می گه زبون داستانات افتضاحن. یه جورِ مودبانه ای تقریبا همشون می گن زبان داستانات افتضاحن. ولی من زبان داستانامو دوس دارم آقا، اینقدر بَدَن؟ یا شاید طبق معمول.. چون معلمن به هنجارا خیلی پایبندن؟ من دارم از خودم ناامید می شم.:(هر وخ شما تونستی از شخصیتِ ده ساله من قبول کنی که با زبان معیار حرف بزنه، منم داستانی که داره تعریف می کنه رو به زبان معیار می نویسم.-_-...

    ادامه مطلب
  • از شدت کلافگی یه قطره اشکِ تمساح ریختم، والده پوکرفیس شد، گفت برو بخواب.:|

  • نیلوبلاگ

    ضمن اینکه می تونین مدالِ طلایِ مسخره ترین دلیل برای غیبت رو بندازین گردنم( دیروز خوابم برده، حموم نرفتم و حس می کنم موهام کثیفه:|)، لازم به ذکره که: 1- اگه موهای گرامی بخوان به این یه سره کثیف شدنشون ادامه بدن، باید به فکر درست و حسابی به حالشون کنم.:| 2- یه چیزی رو مدرسه می گیره از ما. رنگِ چای، زیر آفتابِ بی جونِ یازدهِ صبحِ پاییز. که خیلی چیز مهمیه واقعا. ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ویروسی که چشم میخورد |