
اگه آلما توکل بودم راحت تر بود. یا چیزی گمنام تر از آلما توکل. یه جوری که فقط نوشته هام باشن. ولی خب، باید بگمش. باید یکی رو شریک کنم بهرحال. کی از بلاگ بهتر.سوء تفاهم مسخره ای بود. وسط خونه وایساده بودم و تمام بدنم می لرزید. چه ایده ای راجع به دختر پونزده ساله دارن؟ چی می تونه ذهنی رو اینقدر مریض کنه؟!برای جلوگیری از شنیدن حتی یه کلمه دیگه کوله پشتیم انداختم و از خونه پریدم بیرون و شروع کردم دویدن. خیلی رفتم. زنگ زدم قرارو انداختم جلو، توی مترو با کلی آدم حرف زدم، رفتم انقلاب، رفتم کافه، رفتم کتاب خریدم، رفتم تبادل، توی مترو کلی با بیز حرف زدیم و از کلی ات...
ادامه مطلب