
داستانش طولانیه، از اونجا شروع میشه که نه حسِ پست گذاشتن داشتم نه حسِ پیدا کردنِ عکسِ بدونِ خط خوردگیِ چالش. ولی خب شروع کردمش. تهِ داستان هم اینه که ایشون(^___^) و ایشون(^___^) لینک عکسو برام گذاشتن و منم خجالت کشیدم و به تنبلیم غلبه کردم.^_^ انتخابِ کتابِ کلاسیک، کارِ سختی نبود. از قبل هم می دونستم که قراره چی بخونم. قرار بود « اِما» رو بخونم، که از آثار خفنِ جین آستینه و هیچوقت نتونستم خودمو راضی کنم که بعد از بلندی های بادگیر، برگردم به اون دنیایِ خشکی که پر از دخترایِ قشنگیه که دستمال گلدوزی می کنن، مبادی آدابن، پیانو می زنن، قدم زدنو دوست دارن، مجلس رق...
ادامه مطلب
اگه آلما توکل بودم راحت تر بود. یا چیزی گمنام تر از آلما توکل. یه جوری که فقط نوشته هام باشن. ولی خب، باید بگمش. باید یکی رو شریک کنم بهرحال. کی از بلاگ بهتر.سوء تفاهم مسخره ای بود. وسط خونه وایساده بودم و تمام بدنم می لرزید. چه ایده ای راجع به دختر پونزده ساله دارن؟ چی می تونه ذهنی رو اینقدر مریض کنه؟!برای جلوگیری از شنیدن حتی یه کلمه دیگه کوله پشتیم انداختم و از خونه پریدم بیرون و شروع کردم دویدن. خیلی رفتم. زنگ زدم قرارو انداختم جلو، توی مترو با کلی آدم حرف زدم، رفتم انقلاب، رفتم کافه، رفتم کتاب خریدم، رفتم تبادل، توی مترو کلی با بیز حرف زدیم و از کلی ات...
ادامه مطلب