تو گینس هم بنویسین که یه ناظم از نت فالش خوشش اومد بهرحال.:))
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 12:17
یکی از دلایلی که باعث می شه به شدت حس کنم که یه گوسپندم، اینه که از هر بیست باری که چشمای طرف مقابلم گرد می شه و با تعجب می پرسه « خجالت نکشیدی؟» یا « خجالت نمی کشی؟» ، نوزده بارشو مث احمقا می پرسم « چرا..؟» :)))))))
مثلا من الآن اون شورتک(!) یه وجبیه که دویست و خورده ای هزار تومنه رِ می خوام:))))))))
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 23:17
منم به خرید درمانی معتقدم. خیلی هم معتقدم. درسته ها... آدم دپرس می شه بعد اینکه کلی چیزِ خوشگل و به درد بخور می بینه که پولشونو نداره یا نیازی نداره یا دسترسی نداره.( تو سایتِ آمازونه مثلا اون چیزه) ولی، من به قدرتِ درمانیِ اون دپرس شدنِ بعد از خرید درمانی هم معتقدم. خوبیِ فروشگاهای اینترنتی اینه که...
و من سال ها برایِ آدمایِ مجازی، اول دبیرستانی بودم.
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 12:03
حالا باحاله که واقعا اول دبیرستانی شدم. اول دبیرستانیا بزرگ بودن آقا، چه وضعشیم ما؟:)) + یه حسی بم می گه امسال قراره زود بگذره.:) ++ من هنوزم سرِ هر زنگی، یاد یه کودومتون میوفتم.
زنان علیه زنان؟! جامعه علیه زنان؟! خاله زنک بازی علیه زنان؟! زندگی بر علیه نت فالش؟!
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 12:03
اگه آلما توکل بودم راحت تر بود. یا چیزی گمنام تر از آلما توکل. یه جوری که فقط نوشته هام باشن. ولی خب، باید بگمش. باید یکی رو شریک کنم بهرحال. کی از بلاگ بهتر.سوء تفاهم مسخره ای بود. وسط خونه وایساده بودم و تمام بدنم می لرزید. چه ایده ای راجع به دختر پونزده ساله دارن؟ چی می تونه ذهنی رو اینقدر مریض ک...
نخیر دیگه پررو نشین این دفه موزیک ندارم.:))
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:22
همه چی سر جاشه.. یه جوری که انگار موزیک زندگی داره روی ریتم نواخته می شه، اما روی تمپوی خودش نه. + عکس کلی مربوطه:(
یه عصر جمعه نوشته بودم.
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:22
اینوریشو من نوشتم، اون وریشو معلم ویولنم. امیدوار هستن که شادی و لبخندی که همیشه در چهره ام هست هیچوخ مث اون کتابه تموم نشه.:)) اینجوری ینی.:)) چه قشنگ حتی.:)) + حسود نباشین. به در و دیوار یه کتابخونه هم حسودی نکنین.
شاید بهتر بود اون داستان تمپو و ریتم، می شد عنوان این پست
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:22
من می گم دستمال خیس مچاله شده تو دست یه زن غمگین ترین چیز دنیاست. شمام بگین غمگین ترین چیز دنیاست. don't let me down + MV
بگین که شما هم از خنده های رامبد جوان چندشتون می شه.
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 7:36
رامبد جوان می پرسه « پس کی ازدواج میکنی؟» مهران مدیری می پرسه « اگه کل این سال ها رو چکیده کنی تو یه جمله، اون جمله چیه؟» به همین سادگی. تفاوت یه انسانِ احمق ریاکار با یه آدم بزرگ یه همچین چیزاییه احتمالا.
هشتگ چرت نوشته های در اثر بیخوابی:)))
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 7:36
داشتم فکر می کردم اینکه همیشه بزرگترین شانسامو بارِ اولِ هر تجربه جدیدی آوردم، یه جور بدشانسی بزرگه حتی.
ولی خا لگولاس خیلی رعنا تر بود:(
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 7:36
- می خوان دفنش کنن. + آره... - اگه عشق اینه.. من نمی خوامش. بگیرش از من، خواهش می کنم! + ... - لعنت.. چرا اینقدر دردناکه؟! + چون واقعی بود. + هابیت: نبرد پنج سپاه. احتمالا همه مثل من اونقدر از دنیا عقب نیسن که تازه دیده باشنش. در ضمن موزیک متناش عالین. فرصت کردم لینک می ذارم.
از سریِ #بیکار_گشتگی
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:03
چابک مثل آهو، ساکت مثل سایه. ترس عمیق تر از شمشیر می بره. سریع مثل مار، آروم مثل آب ساکن. ترس عمیق تر از شمشیر می بره. قوی مثل خرس، درنده مثل گرگ. ترس عمیق تر از شمشیر می بره. کسی که از شکست بترسه باخته. ترس عمیق تر از شمشیر می بره. ترس عمیق تر از شمشیر می بره. ترس عمیق تر از شمشیر می بره. آریا استا...
از سری آدمایی که #در_همین_حد_خوبه/ رمزش سایت رول پلی محبوبمه باز :دی/ عکسارو اضافه کردم، حس ادیت متن نبود.
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:02
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
اینجا هوایی نیست.
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:02
قرار بود عنوان پست « اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» باشه، ولی اینجا هوایی نیست. چه برای نوشتن از تو، چه برای نوشتن از خودم، چه برای پرواز، نه حتی برای سرفه کردن. - می دونی اگه تو خلاء نفس بکشی چی می شه؟! مغزت منفجر می شه. خیلی سال پیش خوندمش، هنوز یادم مونده. منم هنوز یادمه، می بینی؟! می بینی با...
بازی وبلاگی*_*
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:02
من بازی وبلاگی دوست*_____* علی الخصوص ازینا که می شه با عشقام شوآف کرد مثلا*_* برای اینکه ببینین بازی وبلاگی ثروت کاغذی چیه و شرکت کنین توش و اینا، برین اینجا. و خب همونطور که از اسمش معلومه، نشون دادن کتابخونه و توضیح دادن دربارشه.^_____^ بیاین بازی پس.^_^ خا، همونطور که مشاهده می کنین دورنمای کتاب...
Well, there's nothing to lose And there's nothing to prove:))
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:02
افتادم رو دوره مرگ. این جسم بی حرکتِ متعفن که ساعت آ زل می زنه به یه گوشه و اوج و فروداش از تعداد انگشتای یه دست بیشترن.. من که نیستم.. منم..؟!زاگرسِ علیل شدم، می دونم مرسو کجا پیدا می شه.. اما.. جراتشو ندارم.کاش سطل آشغالِ اتاقِ فرشته یه آغوش محکم داش.من بهتر از این حرفام.. باور کنین هستم. حالم خیل...
به مناسبت پارالمپیک حتی، که اجتماعیه از جانباز های کشورای مختلف.
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:02
وقتی این اتفاق افتاد، او دوباره صحبت کرد. « شما ازدواج کردی و من نیومدم اینجا تا شکنجه ات کنم. من فقط فکر کردم، از یه چیزهایی که وینسنت بهم گفت، که شما خیلی دوستش داشتی و می خواهی این چیزها را بشنوی. معذرت می خاهم که باید یه غریبه باشم با آلرژی و در حال رفتن به ناهار و سانس عصر سینما. به نظر مسخره م...