دلم درد می کنه. - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 23:49
در واقع دروغ گفتم. دلم درد نمی کنه. یه جایی حوالی دلم درد می کنه. بازم دروغ گفتم. اصلا یه جایی حوالیِ دلم هم درد نمی کنه. اصلا هیچ جام درد نمی کنه. فقط هی سرفه می کنم. بازم دروغ گفتم. چند روزه حتی یه سرفه کوچیک هم نکردم. سرما خوردما، ولی سرفه نکردم. قابل حدسه که حتی سرما هم نخوردم و به طورِ شدیدی رد...
تا اینجاش که هر چی کشیدم از خودم بوده. - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 23:49
نمی دونم چرا می گن که دنیا بی رحمه. من دوسش دارم. جدی. حالا شایدم خیلی زوده که برا من بی رحم باشه، ولی تا اینجاش که یه جوری بوده.. مثِ مامانا... یه کارایی می کنه که می دونم به نفعمه ولی دوس نعارم. بش مشت می زنم. غر می زنم. فحش می دم. ولی تهِ تهش.. بازم نفعش به من می رسه. من هیچوقت بلد نیستم به هیچ چ...
از وقتی یادم میاد، اینشکلی بودم سر کلاسا.:))))) - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 23:49
- دستم ترکید اِل.:| + یه کم دیگه مونده. چقد وول می خوری.-___- صرفا یه پوزیشنه با کلی مو. صورت و اینا نداریم که یه وخ اسلام به خطر نیفته. سر همین، از دو تا دو و چهل دقیقه تو یه حالت لمیده بودم. الناز هم همش غر می زد که چقدر تکون می خورم. دوست داشتنیه، نیس؟ اولین باریه که یه تصویر نقاشی شده از خودم دا...
فقط.. خواستم حرف زده باشیم. - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 23:49
دارم خطِ اخم پیدا می کنم. یه نفرو می خوام فقط اخم کردن منو دیده باشه.:)))))))) + دیگه حقیقتا حریف می طلبم. امتحان ریاضی داشتیم. سوالو حل کردم، به این نتیجه رسیدم که ضلع مذکور وجود نداره. :)) ++ چه جذابیتی داره براتون هنو میاین اینجا؟ من خودم نمیام.:))
پایِ من هی هی هی هی:| - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 23:13
تا به حدی دچارِ بیماریِ « آن سویَش ناپیدا» گشته ام، که خانواده محترمی که هر صبح زلفانِ این جانب را گرفته و کشان کشان از تخت می کشیدندم بیرون نیز دلشان به حالم سوخت و امروز را در جوارِ تخت خواب به سر می برم. لکن این جانب یک قالب کره را درونِ ماهیتابه انداخته، تخم مرغانی چند را در آن قرار داد و الآن م...
توی مکالمه ادامه مطلب، منفیه منم. - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 23:13
لارا فابین بعد از جدا شدنش، تا ده سال افسرده می شه و نمی تونه بخونه. بعدش یه دکتری ورمیداره تز می ده که کنسرت بده تا حالش خوب شه. توی این کنسرت که اگه نبینینش از دستتون رفته، مستقیم از آسایشگاه می ره روی صحنه. می تونین دکترا رو هم ببینین که پشت سرش نشستن.در همین راستا؛ ادامه مطلب
هر کس سوال داشت چرا، می تواند از/ دیوار های خانه بپرسد جواب را* - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 19:39
در حال حاضر یادم نمیآد آخرین باری که یکی از مفاهیم رو درک کردم کی بوده. نه اینکه بگم خیلی دور بودنا.. چون شاید یادم نیاد که یادم نمیاد.:دی شاید بهتر باشه بازم روی «در حال حاضر» ش تاکید کنم. غم.. خوشحالی.. عشق.. علاقه... دلتنگی.. شرم.. کینه.. افتخار.. عصبانیت.. سرافکندگی.. تنفر.. امید.. ناامیدی... هی...
مسئله این روزا هم اینه که از هیچی، اونقدر نمی دونم که بنویسم. - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 12:11
داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چو...
Goodbye Nightmares^_^ - تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:55
در حاشیه اینکه نتِ فالش کلی داره تبدیل به دخترکِ باسلیقه و فلان می شه و دریم کچر درست می کنه؛ گودبای انواع و اقسام کابوس مابوسآ^_^ + چیز.. به صورت زیر آستانه ای کلی پیامِ شوآف و اینا داره.:-"
ولی.. واقعا.. معرکس. - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 17:45
ونسان گفت: « کشیش بودن در محله ای شبیه این بایدخیلی عالی باشد.» مندس پیپ خود را پر کرد و کیسه مخروطی تنباکو را به ونسان داد و گفت: « بله. این مردم بیشتر از دوستان بالاشهری ماه به خدا و مذهب نیاز دارند.» داشتند از یک پل چبی کوچک عبور می کردند که تقریبا می توانست ژاپنی باشد. ونسان ایستاد و گفت:« مقصود...
And I won't let it show... - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 11:20
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
از دوازده نشستم همینجا و استخاره می کنم. همش بد درمیاد:)) - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 11:20
راسل می گه وقتی که از تلف کردنش لذت می بری وقت تلف شده نیست، ولی من از اینکه بشینم روی مبل کنار درِ حموم و استخاره کنم که برم یا نه جدا لذت نمی برم.:)) حال ندارم پاشم برم. تنها چیزِ در دسترس هم همین لپ تاپ بود. گفتم پست بذارم.:))))))))))))))))))))))))
ساکن طبقه وسط توصیه می شه باز هم حتی. - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 11:20
ااون صحنه بود. دقیقا یه هفته پیش. اون صحنه عظیم غروب خورشید از روی اون سنگِ بزرگِ بالای ده.. شما نمی فهمین چی میگم. همنطور که ما نود درصدِ صحنه هایی که آلبرکامو توصیف می کنه رو نمی فهمیم. منظورم اینه که با قلمِ به اون خفنی هم نمی شه. چه برسه به من. یه جمله به صورتِ ناخودآگاه از دهنم در اومد اونجا، ک...
همه حرفیم... - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:59
لباسِ بنفش پوشیده بودم، تو هندزفریمم داش بلک فیلد پخش می شد. از کنارِ چادرِ چایِ صلواتی که صدای « حسین حسین»ش - که بیشتر شبیهِ « اوسین اوسین» بود- داشت گوشم رو از ورای هندزفری کر می کرد، رد شدم.کسی که دو ساله اونجا وایمیسه که و چای می ده برام بوس فرستاد. بقیه یه جوری نگام کردن که حس می کردم لباس ندا...
بات آی دو، اند آم ساری. - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 18:48
یه جایی توی فیلم حلقه، وقتی سامارا وسط یه اتاقِ خالی توی تیمارستان نشسته و با سیمایِ برق به زمین بسته شده؛ روانپزشکه بهش می گه « یو دون وانت تو هرت انی وان.» و سامارا سرشو بالا نمیاره.« بات آی دو، اند آم ساری.»
می دونسّی از این دخترایی هسّی که اگه نخندن می میرن؟! - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 0:18
هیچوقت منظورم از خونه، چاردیواریای بیخودمون نبوده. شما می دونین. منظورم از خونه، جایی بوده که درشو باز کنی و بعد نفس عمیق بکشی. جایی که چشماتو ببندی توش و به صورت کاملا ناخودآگاه با آروم ترین صدایی که از خودِ آشوبت سراغ داری بگی « آخیش...» تراست می، اونجا خونست. من اونجا رو حفظم. بویِ نَمِ دیواراشو ...
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن... - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 0:18
من از محو شدن تو غبارِ زمان می ترسم. منو فراموش نکنین. باشه؟! + پاییز که می شه می رم سرِ گنجه، موزیکای پالت و دنگ شو و چارتار رو در میارم، خاکشونو می تکونم و عشق می کنم. این توصیه می شه و این، یا شایدم این.:)) ++ پیشتر آ تا که فلان.:)) ویرایش: دیگه بگم که عنوان از مولانای جانعه؟^_^
دلهره کافیست بهرحال. - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 16:40
می پرم آ..!:)) پ.ن: به زودی گزارشی از سفر جدید به تارا تهیه می شه. من هم خوبم بابا، ولی کپشن این عکس دقیقا یه همچین چیزیه.:))
هیویی شد.:) - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 7:23
آدم می تونه اینقدر عاشقِ « تارا» ی خودش باشه که از شوق دیدنش رعشه بگیره.
همونطور که بانو می فرمان کیدز فور اور فرضا:دی - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 12:17
بچه تر که بودم، یه مدت زمانی عاشق این تلآی صورتی بودم که پشتش تور سفید داش. ینی همونطوری که بره همتون تعریف کردم یه سال در میون دختر و پسر می شدن علایقم.:)) بعد همیشه دوست داشتم بخرمش تو اون چند ماه، چون احساس می کردم خیلی شاهزاده خانمیعه و هر کسی نمی زنتش. فکر و ذکرم شده بود اون تل. ولی مامانم می گ...

برچسب‌های مرتبط

but the ending always comes at last lyrics | but the ending always comes at last | but ending hockey | ویروسی که چشم میخورد | i free and i love to be free | i'm free and i love to be free lyrics | i am free and i love to be free | i'm free and i love to be free | i free and i love to be free to live my life the way i want | بریم مسافرت