نیازمندی ها - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:33
یک نفر بیاید به من مثلِ آدم دوست داشتن، مثلِ آدم مدرسه رفتن، مثلِ آدم متنفر بودن، مثل آدم زندگی کردن و مثلِ آدم حرف زدن را یاد بدهد. رک باشیم، چند روزیست حسابی ترسیده ام. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است یک زنِ راضی بشود. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است با این آدم ها زندگی کند. دوست هایی داشت...
C6H6 - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:33
- ولی این که راهِ آخــره! + هس. ولی خب تازه اولشه.
اسمِ دیگرِ برف، نرسیدن است رفیق. - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:33
اسمِ دیگر برف، انتظار است. اسم دیگر برف، آنقدر پیچیده است که « اسم سخت» صدایش می کنم. اسمِ دیگرِ برفِ « پایانه کوهسار- صنعت» است و رک باشیم، اسم دیگر برف تویی. من یک روزِ سردِ نیمه برفی، تمامِ این کاشی ها را با ریتمِ اشعار و موزیک هایی که رنگ و بوی زندگی دارند رقصیده ام چون خیابان خلوت بوده، و باز ه...
لطفا، به فاجعه ای که در حالِ رخ دادنه کمک نکنین. - تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 6:33
1- یه جا خوندم طبقِ آمار، آدمایِ قشنگ دیدِ بهتری نسبت به دنیا دارن و فکر می کنن مردم مهربون ترن. چرا؟! به خاطرِ تاثیر ناخودآگاهی که چهره شون توی نحوه برخورد باهاشون می ذاره. 2- تو رو خدا به دختراتون، دخترِ دوست هاتون، دوست هاتون یا هر دختری که می شناسید به عنوان تعریف نگید خوشگل. چرا؟! بالآخره جایی ...
but the ending is the same every damn time... - تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 19:05
من دیگه اینجا نمی نویسم آقا. دیگه کلا نمی نویسم. حذف نمی کنم وبلاگو، چون دوسش دارم هنوز و نمی خوام آدرسش آزاد شه. بهرحال، می تونین آنفالو کنین. دیگه اینطرفا نیاین یا هرچی. گفتم خبر بدم چی سرِ دختربچه ای اومد که سه سال پیش اینطرفا پیداش شد و فکر می کرد دنیا دورِ سرِ اون می چرخه و محشر ترین آدمِ روی ز...
وقتی توی عکسا محکم تر بغلمون می کنن، که نشون بدن چیزی تغییر نکرده. - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 1:33
دختر و پسر هایی بودیم به غایت خوششانس، با پدر و مادرهایی که براشون عزیزترین چیز توی دنیا بودیم. بهمون پرِ پرواز دادن. زیرِ بال و پرمونو گرفتن. اونقدر تامینمون کردن که بتونیم به پر زدن فکر کینم. بعد..؟ من اسمشو میذارم عصیان. یه جور عصیانِ غمانگیز. به دستایِ حامیشون نوک زدیم. که پرواز کنیم و فرار، از ...
در راستای نتیجه انتخابات آمریکا - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 1:33
ای وای.. حالا چجوری شیش ماه آمریکا باشیم، شیش ماه ایران؟:( + به خدا اگر ذره ای حوصله سخنرانیآیِ طولانیتون درباره تاثیر نتایج این انتخابات رو کل دنیا رو داشته باشم. شات د بوق آپ بابا. اَه. فهمیدن اینکه پستِ طنزِ بی منظور و حتی خالی از محتواعیه.. اینقدر سخته؟
آخ از اون چشمایِ عمیق؛ انگار که متعلق به قوی ترین زنِ دنیا باشن. - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 1:33
میدونه تشنه حرف زدنِ هوشمندانهشم. میدونه حرفاشو میبلعم و توضیح اضافه نمیده. فقط بهم نگاه میکنه و می گه« یه نگاه توی آینه به خودت کردی؟» میدونه با این حرفش چی کار میکنه. توی خودم غرق میشم. ساعتها خودمو جلویِ آینه عقب و جلو میکنم و هردفعه.. هر دفعه.. هر دفعه...
Chasing after you is like a fairy tale:) * - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 1:33
یه لیست دارم از جاهایی که باید برم. جاهایی که خیلی باید برم. واجبن که برم حتی. ولی چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|سه تا کتابِ در حال خوندن دارم و دو تا کتابِ در انتظارِ خوندن. ولی چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم...
چالش کتابخوانی نود و پنج^_^ - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 3:08
داستانش طولانیه، از اونجا شروع میشه که نه حسِ پست گذاشتن داشتم نه حسِ پیدا کردنِ عکسِ بدونِ خط خوردگیِ چالش. ولی خب شروع کردمش. تهِ داستان هم اینه که ایشون(^___^) و ایشون(^___^) لینک عکسو برام گذاشتن و منم خجالت کشیدم و به تنبلیم غلبه کردم.^_^ انتخابِ کتابِ کلاسیک، کارِ سختی نبود. از قبل هم می دونست...
سلام چهارده سالگیِ دیر رسیده!:) - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 9:50
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ضمیمه پستِ قبل - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 9:50
رمزش همون سایتِ رول پلیِ محبوبه. صرفا اقدامیه جهتِ پیشگیری از هر گونه سرک کشیدنِ فک و فامیل(!) تو زندگی خصوصی ما.:دی+ جدا یه نفر نیست عکسِ خامِ چالش کتابخوانی نود و پنجو داشته باشه؟-_- دفعه قبل پرسیدم، هیچ راه ارتباطی نذاشتم. اگه واقعا کسی دارتش، لطف می کنه لینکو خصوصی بذاره.
از اتوبوس سه بار پریدم بیرون. - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 7:59
- غولِ داستان خودشو قایم کرده بود لایِ ماشینایِ چارراهِ ایرانپارس. غولِ داستان تو کتابایِ درسی مخفی شده بود. غولِ داستان تو سبز و قرمز شدنِ چراغا، تو سردرد، تو مورمور شدنِ دست، تو هندزفریی که متعلق به من نیست، تو موزیکای فرنگی، تو لوبیا پلوها و تویِ سرما نشسته بود و بهمون می خندید. حمله نمی کرد سمتم...
یا یک آرمانِ خود تبعید وارِ احمقانه... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 7:59
چشم که می بستی به بی پناهیِ من... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 7:59
بهم بگو.. بگو که هنوز هستی. دروغ بگو. بهم بگو تو هم دیشب از خواب پریدی و عرقِ سرد کردی و لرزیدی و با چشمایِ بی نور، گشتی دنبالِ ستاره سفیدت. بگو نخوابیدی که باز نبینی کابوسِ از دست دادنو. کابوسِ از دست رفتنو. بهم بگو فقط من در حال سقوطِ آزاد نیستم. بگو درسته داریم میوفتیم، اما شاهپرم دست توعه.
مکتبی نمی شناسین که بچه ده ساله های داستاناش به زبان معیار حرف نزنن، که من برم خودمو بچسبونم بهشون؟ - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 7:59
یه جورِ مودبانه ای می گه زبون داستانات افتضاحن. یه جورِ مودبانه ای تقریبا همشون می گن زبان داستانات افتضاحن. ولی من زبان داستانامو دوس دارم آقا، اینقدر بَدَن؟ یا شاید طبق معمول.. چون معلمن به هنجارا خیلی پایبندن؟ من دارم از خودم ناامید می شم.:(هر وخ شما تونستی از شخصیتِ ده ساله من قبول کنی که با زبا...
I'm free, and I love to be free;) - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 7:58
بارون می زد رو صورتم. آرایشم ذره ذره پاک می شد و من قهقهه می زدم. رو به آسمونِ شب کرده بودم و به تمام آدمایی که به قیافه « گورخری»م نیگا می کردن، قهقهه می زدم. قهقهه می زدم و رو جدول راه می رفتم. قهقهه می زدم و می دویدم رو پل هوایی. قهقهه می زدم و ماشینا از زیرِ پام رد می شدن. من می چرخیدم و می رقصی...
بریم مسافرت^_^ - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 7:58
اینقدر این نسل تیپیکالن که قشنگ می تونم حدس بزنم قراره با چه جور شخصیتایی روبرو بشم. تصور اینکه خودمم اینقدر قابل پیشبینی و خسته کنندَم خیلی آزار دهندس.:)) + کسی این عکسِ بدونِ تیک خوردگیِ چالش کتابخوانی نود و پنجو داره؟:( پیدا نمی کنم.
از شدت کلافگی یه قطره اشکِ تمساح ریختم، والده پوکرفیس شد، گفت برو بخواب.:| - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 8:45
ضمن اینکه می تونین مدالِ طلایِ مسخره ترین دلیل برای غیبت رو بندازین گردنم( دیروز خوابم برده، حموم نرفتم و حس می کنم موهام کثیفه:|)، لازم به ذکره که: 1- اگه موهای گرامی بخوان به این یه سره کثیف شدنشون ادامه بدن، باید به فکر درست و حسابی به حالشون کنم.:| 2- یه چیزی رو مدرسه می گیره از ما. رنگِ چای، زی...
هزار قناریِ خاموش در گلویِ من... - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 23:49
راستش.. مثل لحظه دیدار می ماند پس از مدت ها. بعد از یک اشتباه، که ندانی می بخشد یا نه.هر نفسی که می کشی، هزاران برابر هوای درون شش هایت کلمه ها می روند و می آیند. یه چیزی ته دلت غنج می رود. انگشتانت سر می شوند و یک حسِ مرموزِ مُصِر بدنت را در هم می کوبد. کلمات پشت سر هم ردیف می شوند. یک جوری که انگا...

برچسب‌های مرتبط

but the ending always comes at last lyrics | but the ending always comes at last | but ending hockey | ویروسی که چشم میخورد | i free and i love to be free | i'm free and i love to be free lyrics | i am free and i love to be free | i'm free and i love to be free | i free and i love to be free to live my life the way i want | بریم مسافرت