بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی.

متن مرتبط با «سال نو» در سایت بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی. نوشته شده است

عنوان بی عنوانی طور.:))

  • نیلوبلاگ

    تو می دونی من عاشق بررسی کردن اتفاقات کوچیکیم که ما رو تا اینجا کشونده. ایندفعه دیگه طولش نمی دم، فقط می خوام بگم از کوبیدن بی شعورانه در توی صورتم قرار بوده نویسنده وبلاگم باشی. قرار بوده هی به پیش نویسایی که اسمت کنارشون می درخشه نیگا کنم و قند تو دلم آب بشه از این وبلاگی که انگار دیگه شکل یه اتاق...

    ادامه مطلب
  • و لاتکونوا کالذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم *.

  • نیلوبلاگ

    خدای عزیز و مهربونم؛ ممنون که بین این همه میلیارد آدم، شنیدی منو. مرسی که با وجود تمام آدمای بداخلاق ولی مشغول نماز، کوچه پشتی مسجد جامع یزد بودی و پیش ما. نه پیش اونا. * و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا آن ها را به خودفراموشی دچارساخت. قسمتی از آیه 19 سوره حشر....

    ادامه مطلب
  • هیچ عنوانی بش نمی چسبه انگار.

  • نیلوبلاگ

    و همه چیز از یه گروهِ موزیک شروع شد. سلیقه موسیقیایی هایی که هنوز شبیه به همه. جمع کردن چهار نفر از اون گروه قدیمی دورِ هم. نحوه حرف زدنِ کمی مودبانه و محافظه کارانه. آدم هایِ جدیدی که دوباره اد می شدن تو گروه و علامت سوالِ دلگیری که بالایِ سرِ بقیه بوجود میومد. « اینا کیَن؟! جایگزین؟! من چرا نمی شناسمشون؟! ». از بحثایِ حاشیه ای و تلاش برایِ وانمود به صمیمیتی که هنوز هست. که دیگه نیست. بعدترش چی شد؟! از خنده های با هم شروع شد. لبخندایی که همزمان با آدم هایِ قدیمی زده می شدن. اسم هایِ آشنا و قدیمی که میومدن. آدمایی که نیازی نبود چیزی رو براشون توضیح بدی. اشاره به مکان. اشاره به زمان. اشاره به سایت. اشاره به انتشارات. و همه چیز که مثلِ فیلم از جلویِ چشمامون رد می شد. « من با این آدما بزرگ ش...

    ادامه مطلب
  • چطوری وبلاگ می نویسم؟!

  • نیلوبلاگ

    چندیــــــن ساعت به صفحه سفید زل زدن و فکر کردن به اینکه چقدر شبیه ذهنمه و در نهایت، طبق عادت همیشگی با چرت ترین و رک ترین جملات ممکن پُرِش کردن. و البته، زیاد شدنِ زجر دهنده اعدادِ پایین صفحه. دوازده دو نقطه سه، صفر، شد صفر، دو، دو نقطه، صفر، نه. به خدا که ساعت مزخرف ترین اختراغ بشره....

    ادامه مطلب
  • زمانی که هنوز، به هضم پرواز ما نتوان است...

  • نیلوبلاگ

    زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن ...

    ادامه مطلب
  • چالش کتابخوانی نود و پنج^_^

  • نیلوبلاگ

    داستانش طولانیه، از اونجا شروع میشه که نه حسِ پست گذاشتن داشتم نه حسِ پیدا کردنِ عکسِ بدونِ خط خوردگیِ چالش. ولی خب شروع کردمش. تهِ داستان هم اینه که ایشون(^___^) و ایشون(^___^) لینک عکسو برام گذاشتن و منم خجالت کشیدم و به تنبلیم غلبه کردم.^_^ انتخابِ کتابِ کلاسیک، کارِ سختی نبود. از قبل هم می دونستم که قراره چی بخونم. قرار بود « اِما» رو بخونم، که از آثار خفنِ جین آستینه و هیچوقت نتونستم خودمو راضی کنم که بعد از بلندی های بادگیر، برگردم به اون دنیایِ خشکی که پر از دخترایِ قشنگیه که دستمال گلدوزی می کنن، مبادی آدابن، پیانو می زنن، قدم زدنو دوست دارن، مجلس رق...

    ادامه مطلب
  • سلام چهارده سالگیِ دیر رسیده!:)

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • مکتبی نمی شناسین که بچه ده ساله های داستاناش به زبان معیار حرف نزنن، که من برم خودمو بچسبونم بهشون؟

  • نیلوبلاگ

    یه جورِ مودبانه ای می گه زبون داستانات افتضاحن. یه جورِ مودبانه ای تقریبا همشون می گن زبان داستانات افتضاحن. ولی من زبان داستانامو دوس دارم آقا، اینقدر بَدَن؟ یا شاید طبق معمول.. چون معلمن به هنجارا خیلی پایبندن؟ من دارم از خودم ناامید می شم.:(هر وخ شما تونستی از شخصیتِ ده ساله من قبول کنی که با زبان معیار حرف بزنه، منم داستانی که داره تعریف می کنه رو به زبان معیار می نویسم.-_-...

    ادامه مطلب
  • مسئله این روزا هم اینه که از هیچی، اونقدر نمی دونم که بنویسم.

  • نیلوبلاگ

    داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دینتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.چرا اینکارو با ما...

    ادامه مطلب
  • همونطور که بانو می فرمان کیدز فور اور فرضا:دی

  • نیلوبلاگ

    بچه تر که بودم، یه مدت زمانی عاشق این تلآی صورتی بودم که پشتش تور سفید داش. ینی همونطوری که بره همتون تعریف کردم یه سال در میون دختر و پسر می شدن علایقم.:)) بعد همیشه دوست داشتم بخرمش تو اون چند ماه، چون احساس می کردم خیلی شاهزاده خانمیعه و هر کسی نمی زنتش. فکر و ذکرم شده بود اون تل. ولی مامانم می گف زشته و بی ریخته و همیشه از این تلآیی که - خودش فک می کرد- خوشگله می خرید برام. داشتم فکر می کردم شاید یه روزی تو خیابون یه دختر بیست و خورده ای ساله رو ببینید که روی شالش تلِ تور دار بسته مثلا.:))))آهنگ این دفعه هم از بانویِ بوجی موجیمون( :/) ملانی مارتینزه، Mrs.pot...

    ادامه مطلب
  • تو گینس هم بنویسین که یه ناظم از نت فالش خوشش اومد بهرحال.:))

  • نیلوبلاگ

    یکی از دلایلی که باعث می شه به شدت حس کنم که یه گوسپندم، اینه که از هر بیست باری که چشمای طرف مقابلم گرد می شه و با تعجب می پرسه « خجالت نکشیدی؟» یا « خجالت نمی کشی؟» ، نوزده بارشو مث احمقا می پرسم « چرا..؟» :)))))))...

    ادامه مطلب
  • و من سال ها برایِ آدمایِ مجازی، اول دبیرستانی بودم.

  • نیلوبلاگ

    حالا باحاله که واقعا اول دبیرستانی شدم. اول دبیرستانیا بزرگ بودن آقا، چه وضعشیم ما؟:)) + یه حسی بم می گه امسال قراره زود بگذره.:) ++ من هنوزم سرِ هر زنگی، یاد یه کودومتون میوفتم....

    ادامه مطلب
  • یه عصر جمعه نوشته بودم.

  • نیلوبلاگ

    اینوریشو من نوشتم، اون وریشو معلم ویولنم. امیدوار هستن که شادی و لبخندی که همیشه در چهره ام هست هیچوخ مث اون کتابه تموم نشه.:)) اینجوری ینی.:)) چه قشنگ حتی.:)) + حسود نباشین. به در و دیوار یه کتابخونه هم حسودی نکنین. ...

    ادامه مطلب
  • شاید بهتر بود اون داستان تمپو و ریتم، می شد عنوان این پست

  • نیلوبلاگ

    من می گم دستمال خیس مچاله شده تو دست یه زن غمگین ترین چیز دنیاست. شمام بگین غمگین ترین چیز دنیاست. don't let me down + MV ...

    ادامه مطلب
  • هشتگ چرت نوشته های در اثر بیخوابی:)))

  • نیلوبلاگ

    داشتم فکر می کردم اینکه همیشه بزرگترین شانسامو بارِ اولِ هر تجربه جدیدی آوردم، یه جور بدشانسی بزرگه حتی. ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    و من سالها مذهبی بودم | سالی تاک | سال نو | سال نو شهرام شكوهي | سالي تاك | سال نو شکوهی | ولئن سالتهم من خلق | 1 سالی تاک | ای سرور و سالار من | عصر یک جمعه دلگیر