بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی.

متن مرتبط با «از سری بازی های دخترانه» در سایت بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی. نوشته شده است

فروش فالوور و کسب درامد از اینستاگرام

  • نیلوبلاگ

    آیا می دانستید شبکه اجتماعی اینستاگرام با بیش از 800 میلیون کاربر فعال ماهانه و بیش از 500 میلیون کاربر فعال روزانه، از سال 2010 توانسته یکی از پر طرفدارترین شبکه های اجتماعی باشد؟ با حضور بسیاری از ...

    ادامه مطلب
  • جامعه و رسانه، اعتماد بنفسو از ما گرفت و تقدیم شما کرد ولی.

  • نیلوبلاگ

    دلم می خواد تمامِ دخترایِ دنیا رو جمع کنم دورم. محکم بغلشون کنم. خیلی محکم. بهشون بگم مهم نیست که نگاها همیشه روی تو نیست. مهم نیست که پوستت صاف نیست یا بینیت بزرگه. مهم نیست اندامت تحریک کننده نیستن یا اصلا شکلِ مدل های ویکتوریا سیکرت نیستی. اصلا مهم نیست که صدایِ لطیفی نداری یا مثِ شاهزاده خانوما، آروم و شمرده حرف نمی زنی. تو خوبی. تو خوبی. تو همینطوری خوبی. گورِ بابایِ همه رسانه ها که می خوان ما رو شکل هم کنن. تو خوبی. به پسرا چی می گم؟! عنوان مطلبو. ...

    ادامه مطلب
  • چیزی نمانده است، بجز بال های خیس...

  • نیلوبلاگ

    « یه گردالی می کشم برای صورتت. دهن انتخابیه، می خوای؟ دهن نداری که جواب بدی. عجب خریَم. عیب نداره، به جایِ دهن برات انگشت می ذارم. کلی انگشت. ده تا! باهاشون راحت می تونی تایپ کنی. داد زدن راحت تره باهاشون در واقع. الآن راضی ای؟! انگشت شستتو تکون بده اگه راضی ای! چقد خوب! چشم هم می خوای، نه؟! باید بخوای. چشم زورکیه. چشم که نداشته باشی به درد نمی خوری. اشک چی؟! آهان. حواسم نبود مرد که گریه نمی کنه. حله. گوش و هندزفری هم نیازت می شه. فک کنم تمومه کارت. خوش اومدی.» ____ a is typing... « ازت متنفرم!» « چطوری می تونی؟» « من کیَم؟! » « تو زاده منی. مدتهاست. تو همون جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهی.» « بالآخره اول زاده تو ام، یا جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهت؟! » « ازم جوابشو نخواه. خودت می دونیش.»...

    ادامه مطلب
  • بهترین قسمت ناامیدی، اینه که هیچ امیدی برای از دست دادن نیست البته.

  • نیلوبلاگ

    کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت. از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛ یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده. چه ت...

    ادامه مطلب
  • تلاش برای روشنفکری از یه ورش می زنه بیرون:|*

  • نیلوبلاگ

    سبای عزیز! من نمی دونم الآن کجایِ کره خاکی هستی یا کی ای اصلا. خواستم بگم از اولِ پاییز تاحالا دو بار اومدم تولدت و لطفا اگه برای بار سوم به شک افتادن و بهت زنگ زدن، سه نکن. من تولدِ توعم!:)) * یعنی یا به شدت اونطرفی، یا اینطوری که با شوخیایِ نودهشتیا وارشون با دوستایِ پسرم دارم دیوونه می شم.:| همتون سبایین زین پس. اَه.:|...

    ادامه مطلب
  • زمانی که هنوز، به هضم پرواز ما نتوان است...

  • نیلوبلاگ

    زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن ...

    ادامه مطلب
  • با نیمی از قلبم دوستشون دارم و نیمه دیگه؟ اوه!

  • نیلوبلاگ

    دلخوشی های خیلی ریزِ سبزآبی ای تویِ زندگیِ من وجود دارند که هربار یک نفر زیاده از حد به حریم دل و زندگیَم نزدیک می شود، لبخند را می پاشم توی صورتش و بهشان فکر می کنم. با یک لبخندِ تخسِ « هنوز این یکی را که نمی دانی!» طور.بعد حسِ امنیت می کنم و این نفس هایِ آرامِ بعدترش... انگار که آتنایِ واقعی از ذوقِ پیروزی کوچکش، انگشت شست را با لبخند گرفته باشد توی صورتِ بهار....

    ادامه مطلب
  • مخصوصا وقتی هر چقدر روی کاشیای اتاقم می چرخم، هیچ درِ مخفی ای به هیچ دنیای مخفی ای باز نمی شه.

  • نیلوبلاگ

    کاش فرشته بودم و از بالام، گردِ جادویی پایین می ریخ.کاش اسبِ وحشی بودم تو دشتای مغولستان.انسان بودن..؟ نه، ممنون. خیلی پیچیده س....

    ادامه مطلب
  • هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم، تنهایی غم انگیزش را...

  • نیلوبلاگ

    تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_- بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش. اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی. شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛ ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛ و آیدا شاملو امروز میز...

    ادامه مطلب
  • نیازمندی ها

  • نیلوبلاگ

    یک نفر بیاید به من مثلِ آدم دوست داشتن، مثلِ آدم مدرسه رفتن، مثلِ آدم متنفر بودن، مثل آدم زندگی کردن و مثلِ آدم حرف زدن را یاد بدهد. رک باشیم، چند روزیست حسابی ترسیده ام. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است یک زنِ راضی بشود. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است با این آدم ها زندگی کند. دوست هایی داشته باشد و دشمن هایی. چه می دانم اصلا، شیوه زندگی آدم ها نیست. من از شجاعتم ترسیده ام، از بی فکری هایم ترسیده ام، از عدمِ قطعیتم ترسیده ام، از دختر بچه درونم ترسیده ام، از سایه ها وحشت کرده ام و امشب از آن شب هاییست که حس می کنم نه صبح خواهد شد و نه هیچ چیز درست. سردم هم شده....

    ادامه مطلب
  • آخ از اون چشمایِ عمیق؛ انگار که متعلق به قوی ترین زنِ دنیا باشن.

  • نیلوبلاگ

    میدونه تشنه حرف زدنِ هوشمندانهشم. میدونه حرفاشو میبلعم و توضیح اضافه نمیده. فقط بهم نگاه میکنه و می گه« یه نگاه توی آینه به خودت کردی؟» میدونه با این حرفش چی کار میکنه. توی خودم غرق میشم. ساعتها خودمو جلویِ آینه عقب و جلو میکنم و هردفعه.. هر دفعه.. هر دفعه......

    ادامه مطلب
  • از اتوبوس سه بار پریدم بیرون.

  • نیلوبلاگ

    - غولِ داستان خودشو قایم کرده بود لایِ ماشینایِ چارراهِ ایرانپارس. غولِ داستان تو کتابایِ درسی مخفی شده بود. غولِ داستان تو سبز و قرمز شدنِ چراغا، تو سردرد، تو مورمور شدنِ دست، تو هندزفریی که متعلق به من نیست، تو موزیکای فرنگی، تو لوبیا پلوها و تویِ سرما نشسته بود و بهمون می خندید. حمله نمی کرد سمتمون، می خندید و هُل می دادنمون سمتش. بازم می خندید. السا می گفت؛غول داستان، روزمرگی نام داشت.دستمو حلقه کردم دورِ پایه چراغ، منتظر موندم که قرمز شه و انگشتام سفید شده بودن تو تمنای یه لحظه برگشتن...و فرار. و فرار. و فرار....

    ادامه مطلب
  • مکتبی نمی شناسین که بچه ده ساله های داستاناش به زبان معیار حرف نزنن، که من برم خودمو بچسبونم بهشون؟

  • نیلوبلاگ

    یه جورِ مودبانه ای می گه زبون داستانات افتضاحن. یه جورِ مودبانه ای تقریبا همشون می گن زبان داستانات افتضاحن. ولی من زبان داستانامو دوس دارم آقا، اینقدر بَدَن؟ یا شاید طبق معمول.. چون معلمن به هنجارا خیلی پایبندن؟ من دارم از خودم ناامید می شم.:(هر وخ شما تونستی از شخصیتِ ده ساله من قبول کنی که با زبان معیار حرف بزنه، منم داستانی که داره تعریف می کنه رو به زبان معیار می نویسم.-_-...

    ادامه مطلب
  • از شدت کلافگی یه قطره اشکِ تمساح ریختم، والده پوکرفیس شد، گفت برو بخواب.:|

  • نیلوبلاگ

    ضمن اینکه می تونین مدالِ طلایِ مسخره ترین دلیل برای غیبت رو بندازین گردنم( دیروز خوابم برده، حموم نرفتم و حس می کنم موهام کثیفه:|)، لازم به ذکره که: 1- اگه موهای گرامی بخوان به این یه سره کثیف شدنشون ادامه بدن، باید به فکر درست و حسابی به حالشون کنم.:| 2- یه چیزی رو مدرسه می گیره از ما. رنگِ چای، زیر آفتابِ بی جونِ یازدهِ صبحِ پاییز. که خیلی چیز مهمیه واقعا. ...

    ادامه مطلب
  • تا اینجاش که هر چی کشیدم از خودم بوده.

  • نیلوبلاگ

    نمی دونم چرا می گن که دنیا بی رحمه. من دوسش دارم. جدی. حالا شایدم خیلی زوده که برا من بی رحم باشه، ولی تا اینجاش که یه جوری بوده.. مثِ مامانا... یه کارایی می کنه که می دونم به نفعمه ولی دوس نعارم. بش مشت می زنم. غر می زنم. فحش می دم. ولی تهِ تهش.. بازم نفعش به من می رسه. من هیچوقت بلد نیستم به هیچ چی زمان بدم. دنیا اینکارو برام انجام می ده معمولا. مشت می زنم. گریه می کنم. غر می زنم. فحش می دم. اما تهش.. زمان همیشه جواب داده. + شما که هندزفری آیفون دارین چه حالی می کنین جدا. تازه دارم می فهمم چه آهنگایی گوش می کردم. نت فالش و هندزفریِ آیفون می دهد دخترکی که حتی تو خواب هم...

    ادامه مطلب
  • از وقتی یادم میاد، اینشکلی بودم سر کلاسا.:)))))

  • نیلوبلاگ

    - دستم ترکید اِل.:| + یه کم دیگه مونده. چقد وول می خوری.-___- صرفا یه پوزیشنه با کلی مو. صورت و اینا نداریم که یه وخ اسلام به خطر نیفته. سر همین، از دو تا دو و چهل دقیقه تو یه حالت لمیده بودم. الناز هم همش غر می زد که چقدر تکون می خورم. دوست داشتنیه، نیس؟ اولین باریه که یه تصویر نقاشی شده از خودم دارم. حالا از پشت یا هر چی. هر جا می رسم نشونش می دم.:)) بعدا نوشت: آواز خون از جلوی درِ خونهه رد می شدم. اونجا صدایِ عبدالباسط میومد. یه رزِ آبیِ خوشال تو دستم بود با ربان سفید، کلی تاج گلِ پلاسیده دمِ درشون بود، با ربان سیاه. همینقدر متفاوت. جالب نیست؟...

    ادامه مطلب
  • هر کس سوال داشت چرا، می تواند از/ دیوار های خانه بپرسد جواب را*

  • نیلوبلاگ

    در حال حاضر یادم نمیآد آخرین باری که یکی از مفاهیم رو درک کردم کی بوده. نه اینکه بگم خیلی دور بودنا.. چون شاید یادم نیاد که یادم نمیاد.:دی شاید بهتر باشه بازم روی «در حال حاضر» ش تاکید کنم. غم.. خوشحالی.. عشق.. علاقه... دلتنگی.. شرم.. کینه.. افتخار.. عصبانیت.. سرافکندگی.. تنفر.. امید.. ناامیدی... هیچکودومشون یادم نمیان. قابلِ تفکیک نیستن. قابل تشخیص هم نیستن. هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به آدمایی می رسم که تا چند ماهِ پیش به نظرم وحشتناک و قابلِ ترحم بودن. * فاطمه جانِ اختصاریم همچنان....

    ادامه مطلب
  • مسئله این روزا هم اینه که از هیچی، اونقدر نمی دونم که بنویسم.

  • نیلوبلاگ

    داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دینتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.چرا اینکارو با ما...

    ادامه مطلب
  • از دوازده نشستم همینجا و استخاره می کنم. همش بد درمیاد:))

  • نیلوبلاگ

    راسل می گه وقتی که از تلف کردنش لذت می بری وقت تلف شده نیست، ولی من از اینکه بشینم روی مبل کنار درِ حموم و استخاره کنم که برم یا نه جدا لذت نمی برم.:)) حال ندارم پاشم برم. تنها چیزِ در دسترس هم همین لپ تاپ بود. گفتم پست بذارم.:)))))))))))))))))))))))) ...

    ادامه مطلب
  • ساکن طبقه وسط توصیه می شه باز هم حتی.

  • نیلوبلاگ

    ااون صحنه بود. دقیقا یه هفته پیش. اون صحنه عظیم غروب خورشید از روی اون سنگِ بزرگِ بالای ده.. شما نمی فهمین چی میگم. همنطور که ما نود درصدِ صحنه هایی که آلبرکامو توصیف می کنه رو نمی فهمیم. منظورم اینه که با قلمِ به اون خفنی هم نمی شه. چه برسه به من. یه جمله به صورتِ ناخودآگاه از دهنم در اومد اونجا، که حس می کنم داره تاثیرشو می ذاره. به طرزِ عجیبی نمی تونم چشمامو روی دو سال هدر دادن عمر و جهتِ مطالعاتی و احساساتم ببندم. دارم مقاومت می کنم، یه جوری که خودم نفهمم دارم مقاومت می کنم. از همه جهت، واقعا از همه جهت دارم بر می گردم به یه دخترِ سیزده ساله بودن. انگار که ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    تا اینجاش که خوب بوده | از وقتی که یادم میاد | دانلود از وقتی که یادم میاد | ساکن طبقه وسط | ساکن طبقه وسط نقد | ساکن طبقه وسط دانلود | ساکن طبقه وسط فیلم کامل | ساکن طبقه وسط آپارات | ساکن طبقه وسط نمایش خانگی | ساکن طبقه وسط iranproud