
آیا می دانستید شبکه اجتماعی اینستاگرام با بیش از 800 میلیون کاربر فعال ماهانه و بیش از 500 میلیون کاربر فعال روزانه، از سال 2010 توانسته یکی از پر طرفدارترین شبکه های اجتماعی باشد؟ با حضور بسیاری از ...
ادامه مطلب
دلم می خواد تمامِ دخترایِ دنیا رو جمع کنم دورم. محکم بغلشون کنم. خیلی محکم. بهشون بگم مهم نیست که نگاها همیشه روی تو نیست. مهم نیست که پوستت صاف نیست یا بینیت بزرگه. مهم نیست اندامت تحریک کننده نیستن یا اصلا شکلِ مدل های ویکتوریا سیکرت نیستی. اصلا مهم نیست که صدایِ لطیفی نداری یا مثِ شاهزاده خانوما، آروم و شمرده حرف نمی زنی. تو خوبی. تو خوبی. تو همینطوری خوبی. گورِ بابایِ همه رسانه ها که می خوان ما رو شکل هم کنن. تو خوبی. به پسرا چی می گم؟! عنوان مطلبو. ...
ادامه مطلب
کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت. از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛ یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده. چه ت...
ادامه مطلب
سبای عزیز! من نمی دونم الآن کجایِ کره خاکی هستی یا کی ای اصلا. خواستم بگم از اولِ پاییز تاحالا دو بار اومدم تولدت و لطفا اگه برای بار سوم به شک افتادن و بهت زنگ زدن، سه نکن. من تولدِ توعم!:)) * یعنی یا به شدت اونطرفی، یا اینطوری که با شوخیایِ نودهشتیا وارشون با دوستایِ پسرم دارم دیوونه می شم.:| همتون سبایین زین پس. اَه.:|...
ادامه مطلب
زمان چیزِ غمگینیست. تاریخ چیزِ ترسناکی. برای تولدش با دنیایی شوق و ذوق کتاب خریده بودیم، با دنیایی شوق و ذوق اولِ کتابش شعر نوشتم و آرزو. بعدا برایم گفت به این فکر می کنم که بیست سال دیگر این کتاب را از کتابخانه ام بکشم بیرون، به نوشته های صفحه اولش نگاه کنم و از خودم بپرسم یعنی الآن تو کجایی؟ او چطور؟ به این فکر کنم که چه چیزهایی را از سر گذرانده ام، چه چیزهایی را از سر گذرانده ای، چه چیزهایی را از سر گذرانده و بغض کنم. تصور می کردم زیاده رویست. زیاده روی بود تا امروز که به تاریخِ سالِ هفتاد و دو نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم اولین بار که بعد از یک روزِ شاید خوب، تاریخ زده اند کتاب را و امضا کرده اندَش.. آن روزهایی که هنوز یک اسم کوچک بوده اند بدونِ « خانم» این طرف یا آن طرف نامشان.. آن ...
ادامه مطلب
دلخوشی های خیلی ریزِ سبزآبی ای تویِ زندگیِ من وجود دارند که هربار یک نفر زیاده از حد به حریم دل و زندگیَم نزدیک می شود، لبخند را می پاشم توی صورتش و بهشان فکر می کنم. با یک لبخندِ تخسِ « هنوز این یکی را که نمی دانی!» طور.بعد حسِ امنیت می کنم و این نفس هایِ آرامِ بعدترش... انگار که آتنایِ واقعی از ذوقِ پیروزی کوچکش، انگشت شست را با لبخند گرفته باشد توی صورتِ بهار....
ادامه مطلب
کاش فرشته بودم و از بالام، گردِ جادویی پایین می ریخ.کاش اسبِ وحشی بودم تو دشتای مغولستان.انسان بودن..؟ نه، ممنون. خیلی پیچیده س....
ادامه مطلب
یک نفر بیاید به من مثلِ آدم دوست داشتن، مثلِ آدم مدرسه رفتن، مثلِ آدم متنفر بودن، مثل آدم زندگی کردن و مثلِ آدم حرف زدن را یاد بدهد. رک باشیم، چند روزیست حسابی ترسیده ام. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است یک زنِ راضی بشود. این شیوه زندگی کسی نیست که قرار است با این آدم ها زندگی کند. دوست هایی داشته باشد و دشمن هایی. چه می دانم اصلا، شیوه زندگی آدم ها نیست. من از شجاعتم ترسیده ام، از بی فکری هایم ترسیده ام، از عدمِ قطعیتم ترسیده ام، از دختر بچه درونم ترسیده ام، از سایه ها وحشت کرده ام و امشب از آن شب هاییست که حس می کنم نه صبح خواهد شد و نه هیچ چیز درست. سردم هم شده....
ادامه مطلب
میدونه تشنه حرف زدنِ هوشمندانهشم. میدونه حرفاشو میبلعم و توضیح اضافه نمیده. فقط بهم نگاه میکنه و می گه« یه نگاه توی آینه به خودت کردی؟» میدونه با این حرفش چی کار میکنه. توی خودم غرق میشم. ساعتها خودمو جلویِ آینه عقب و جلو میکنم و هردفعه.. هر دفعه.. هر دفعه......
ادامه مطلب
- غولِ داستان خودشو قایم کرده بود لایِ ماشینایِ چارراهِ ایرانپارس. غولِ داستان تو کتابایِ درسی مخفی شده بود. غولِ داستان تو سبز و قرمز شدنِ چراغا، تو سردرد، تو مورمور شدنِ دست، تو هندزفریی که متعلق به من نیست، تو موزیکای فرنگی، تو لوبیا پلوها و تویِ سرما نشسته بود و بهمون می خندید. حمله نمی کرد سمتمون، می خندید و هُل می دادنمون سمتش. بازم می خندید. السا می گفت؛غول داستان، روزمرگی نام داشت.دستمو حلقه کردم دورِ پایه چراغ، منتظر موندم که قرمز شه و انگشتام سفید شده بودن تو تمنای یه لحظه برگشتن...و فرار. و فرار. و فرار....
ادامه مطلب
ضمن اینکه می تونین مدالِ طلایِ مسخره ترین دلیل برای غیبت رو بندازین گردنم( دیروز خوابم برده، حموم نرفتم و حس می کنم موهام کثیفه:|)، لازم به ذکره که: 1- اگه موهای گرامی بخوان به این یه سره کثیف شدنشون ادامه بدن، باید به فکر درست و حسابی به حالشون کنم.:| 2- یه چیزی رو مدرسه می گیره از ما. رنگِ چای، زیر آفتابِ بی جونِ یازدهِ صبحِ پاییز. که خیلی چیز مهمیه واقعا. ...
ادامه مطلب
نمی دونم چرا می گن که دنیا بی رحمه. من دوسش دارم. جدی. حالا شایدم خیلی زوده که برا من بی رحم باشه، ولی تا اینجاش که یه جوری بوده.. مثِ مامانا... یه کارایی می کنه که می دونم به نفعمه ولی دوس نعارم. بش مشت می زنم. غر می زنم. فحش می دم. ولی تهِ تهش.. بازم نفعش به من می رسه. من هیچوقت بلد نیستم به هیچ چی زمان بدم. دنیا اینکارو برام انجام می ده معمولا. مشت می زنم. گریه می کنم. غر می زنم. فحش می دم. اما تهش.. زمان همیشه جواب داده. + شما که هندزفری آیفون دارین چه حالی می کنین جدا. تازه دارم می فهمم چه آهنگایی گوش می کردم. نت فالش و هندزفریِ آیفون می دهد دخترکی که حتی تو خواب هم...
ادامه مطلب
- دستم ترکید اِل.:| + یه کم دیگه مونده. چقد وول می خوری.-___- صرفا یه پوزیشنه با کلی مو. صورت و اینا نداریم که یه وخ اسلام به خطر نیفته. سر همین، از دو تا دو و چهل دقیقه تو یه حالت لمیده بودم. الناز هم همش غر می زد که چقدر تکون می خورم. دوست داشتنیه، نیس؟ اولین باریه که یه تصویر نقاشی شده از خودم دارم. حالا از پشت یا هر چی. هر جا می رسم نشونش می دم.:)) بعدا نوشت: آواز خون از جلوی درِ خونهه رد می شدم. اونجا صدایِ عبدالباسط میومد. یه رزِ آبیِ خوشال تو دستم بود با ربان سفید، کلی تاج گلِ پلاسیده دمِ درشون بود، با ربان سیاه. همینقدر متفاوت. جالب نیست؟...
ادامه مطلب
در حال حاضر یادم نمیآد آخرین باری که یکی از مفاهیم رو درک کردم کی بوده. نه اینکه بگم خیلی دور بودنا.. چون شاید یادم نیاد که یادم نمیاد.:دی شاید بهتر باشه بازم روی «در حال حاضر» ش تاکید کنم. غم.. خوشحالی.. عشق.. علاقه... دلتنگی.. شرم.. کینه.. افتخار.. عصبانیت.. سرافکندگی.. تنفر.. امید.. ناامیدی... هیچکودومشون یادم نمیان. قابلِ تفکیک نیستن. قابل تشخیص هم نیستن. هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به آدمایی می رسم که تا چند ماهِ پیش به نظرم وحشتناک و قابلِ ترحم بودن. * فاطمه جانِ اختصاریم همچنان....
ادامه مطلب
داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دینتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.چرا اینکارو با ما...
ادامه مطلب
راسل می گه وقتی که از تلف کردنش لذت می بری وقت تلف شده نیست، ولی من از اینکه بشینم روی مبل کنار درِ حموم و استخاره کنم که برم یا نه جدا لذت نمی برم.:)) حال ندارم پاشم برم. تنها چیزِ در دسترس هم همین لپ تاپ بود. گفتم پست بذارم.:)))))))))))))))))))))))) ...
ادامه مطلب
ااون صحنه بود. دقیقا یه هفته پیش. اون صحنه عظیم غروب خورشید از روی اون سنگِ بزرگِ بالای ده.. شما نمی فهمین چی میگم. همنطور که ما نود درصدِ صحنه هایی که آلبرکامو توصیف می کنه رو نمی فهمیم. منظورم اینه که با قلمِ به اون خفنی هم نمی شه. چه برسه به من. یه جمله به صورتِ ناخودآگاه از دهنم در اومد اونجا، که حس می کنم داره تاثیرشو می ذاره. به طرزِ عجیبی نمی تونم چشمامو روی دو سال هدر دادن عمر و جهتِ مطالعاتی و احساساتم ببندم. دارم مقاومت می کنم، یه جوری که خودم نفهمم دارم مقاومت می کنم. از همه جهت، واقعا از همه جهت دارم بر می گردم به یه دخترِ سیزده ساله بودن. انگار که ...
ادامه مطلب
هیچوقت منظورم از خونه، چاردیواریای بیخودمون نبوده. شما می دونین. منظورم از خونه، جایی بوده که درشو باز کنی و بعد نفس عمیق بکشی. جایی که چشماتو ببندی توش و به صورت کاملا ناخودآگاه با آروم ترین صدایی که از خودِ آشوبت سراغ داری بگی « آخیش...» تراست می، اونجا خونست. من اونجا رو حفظم. بویِ نَمِ دیواراشو از بَرَم. می تونم چشمامو ببندم و جای تک تک کاستآی هایده و گوگوش و سراج رو بگم. با چشم بسته چوبای سقفشو می شمرم. می تونم چند ثانیه تمرکز کنم بعد بهتون بگم چی توی اون صندوقچه یزرگِ چوبیِ زیر شیروونی جا گذاشتیم. می تونم اسمی که برای تک تک گلآی نیمه خشکیده ح...
ادامه مطلب
یکی از دلایلی که باعث می شه به شدت حس کنم که یه گوسپندم، اینه که از هر بیست باری که چشمای طرف مقابلم گرد می شه و با تعجب می پرسه « خجالت نکشیدی؟» یا « خجالت نمی کشی؟» ، نوزده بارشو مث احمقا می پرسم « چرا..؟» :)))))))...
ادامه مطلب
حالا باحاله که واقعا اول دبیرستانی شدم. اول دبیرستانیا بزرگ بودن آقا، چه وضعشیم ما؟:)) + یه حسی بم می گه امسال قراره زود بگذره.:) ++ من هنوزم سرِ هر زنگی، یاد یه کودومتون میوفتم....
ادامه مطلب