بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی.

متن مرتبط با «دلم درد می کنه» در سایت بعد سرتو می گیری بالا، آب دهنتو قورت می دی.. شکستن یه چیزی رو درون خودت می شنوی و میدوی. نوشته شده است

دونت لت می دَوون

  • نیلوبلاگ

    *_* ^_^ *دخترک از زیر نور فواره های رنگی رنگی مسجد جامع یزد سلام میرساند!...

    ادامه مطلب
  • شایدم دارم به صورتِ ضمنی می گم که حواستون به میزانِ خریتِ خون منم باشه.

  • نیلوبلاگ

    من آدمِ عمیقیَم؟ برای خودم توی این دسته قرار نمی گیرم. تجربه دارم؟! نه. تخصص؟! بازم نه. صرفا از دیدِ سوم شخص، همه چیز راحت تر دیده می شه.گفتم آدم عمیقی نیستم. ولی آدمایِ عمیق و خوبِ زیادی رو می شناسم. امروز ولنتاین بود و من به این فکر کردم که چه تعدادِ زیادیشون تویِ دورِ « گول زدنِ خودشون» افتادن. داستان چیه؟!تنهایی سخته. من هنوزم درکی از روابطی که بهش می گن رل زدن و بعد هم ادعا می کنن عشقمون آآآسمونیه ندارم، نیست عزیز من. وقتی هورمونات هی بالا و پایین می شه نیست خب. وقتی نمی تونین دوستِ معمولی باشین نیست خب. اندام هایِ بقایِ نسل هم دَرِش دخیله. دردناکه؟! مایوس کننده س. با وجود اینا، درک می کنم که تنهایی باید سخت باشه. هست خب. برای هر کس یه جور. و برای من اصلا جالب نیست که ببینم این تنهایی و...

    ادامه مطلب
  • بهترین قسمت ناامیدی، اینه که هیچ امیدی برای از دست دادن نیست البته.

  • نیلوبلاگ

    کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت. از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛ یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده. چه ت...

    ادامه مطلب
  • هیچ عنوانی بش نمی چسبه انگار.

  • نیلوبلاگ

    و همه چیز از یه گروهِ موزیک شروع شد. سلیقه موسیقیایی هایی که هنوز شبیه به همه. جمع کردن چهار نفر از اون گروه قدیمی دورِ هم. نحوه حرف زدنِ کمی مودبانه و محافظه کارانه. آدم هایِ جدیدی که دوباره اد می شدن تو گروه و علامت سوالِ دلگیری که بالایِ سرِ بقیه بوجود میومد. « اینا کیَن؟! جایگزین؟! من چرا نمی شناسمشون؟! ». از بحثایِ حاشیه ای و تلاش برایِ وانمود به صمیمیتی که هنوز هست. که دیگه نیست. بعدترش چی شد؟! از خنده های با هم شروع شد. لبخندایی که همزمان با آدم هایِ قدیمی زده می شدن. اسم هایِ آشنا و قدیمی که میومدن. آدمایی که نیازی نبود چیزی رو براشون توضیح بدی. اشاره به مکان. اشاره به زمان. اشاره به سایت. اشاره به انتشارات. و همه چیز که مثلِ فیلم از جلویِ چشمامون رد می شد. « من با این آدما بزرگ ش...

    ادامه مطلب
  • تلاش برای روشنفکری از یه ورش می زنه بیرون:|*

  • نیلوبلاگ

    سبای عزیز! من نمی دونم الآن کجایِ کره خاکی هستی یا کی ای اصلا. خواستم بگم از اولِ پاییز تاحالا دو بار اومدم تولدت و لطفا اگه برای بار سوم به شک افتادن و بهت زنگ زدن، سه نکن. من تولدِ توعم!:)) * یعنی یا به شدت اونطرفی، یا اینطوری که با شوخیایِ نودهشتیا وارشون با دوستایِ پسرم دارم دیوونه می شم.:| همتون سبایین زین پس. اَه.:|...

    ادامه مطلب
  • چطوری وبلاگ می نویسم؟!

  • نیلوبلاگ

    چندیــــــن ساعت به صفحه سفید زل زدن و فکر کردن به اینکه چقدر شبیه ذهنمه و در نهایت، طبق عادت همیشگی با چرت ترین و رک ترین جملات ممکن پُرِش کردن. و البته، زیاد شدنِ زجر دهنده اعدادِ پایین صفحه. دوازده دو نقطه سه، صفر، شد صفر، دو، دو نقطه، صفر، نه. به خدا که ساعت مزخرف ترین اختراغ بشره....

    ادامه مطلب
  • با نیمی از قلبم دوستشون دارم و نیمه دیگه؟ اوه!

  • نیلوبلاگ

    دلخوشی های خیلی ریزِ سبزآبی ای تویِ زندگیِ من وجود دارند که هربار یک نفر زیاده از حد به حریم دل و زندگیَم نزدیک می شود، لبخند را می پاشم توی صورتش و بهشان فکر می کنم. با یک لبخندِ تخسِ « هنوز این یکی را که نمی دانی!» طور.بعد حسِ امنیت می کنم و این نفس هایِ آرامِ بعدترش... انگار که آتنایِ واقعی از ذوقِ پیروزی کوچکش، انگشت شست را با لبخند گرفته باشد توی صورتِ بهار....

    ادامه مطلب
  • مخصوصا وقتی هر چقدر روی کاشیای اتاقم می چرخم، هیچ درِ مخفی ای به هیچ دنیای مخفی ای باز نمی شه.

  • نیلوبلاگ

    کاش فرشته بودم و از بالام، گردِ جادویی پایین می ریخ.کاش اسبِ وحشی بودم تو دشتای مغولستان.انسان بودن..؟ نه، ممنون. خیلی پیچیده س....

    ادامه مطلب
  • هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم، تنهایی غم انگیزش را...

  • نیلوبلاگ

    تو فکر کردی من کوچکترین اهمیتی می دم که اولین بار درو کوبیدی تو صورتم؟-_- بله، و دقیقا همینجا سرت تلافی می کنمش. اسم سخت، از روایت حذف شدی. مخاطبمی. شاید اگه تو حالتای آتنی ـم قرار نمی گرفتم، شاید اگه حس نمی کردم باید از یه طوفان عظیم دقیقا کنارِ نگهبانی شهرک جلوگیری کنم، اگه اون روز فیلم چند دقیقه ایِ کانالِ مونا برزویی رو برات نمی فرستادم، اگه پنجشنبه کمتر از یک دقیقه دیرتر به ایستگاه رسیده بودی، اگه غروبِ آفتاب از پشتِ برجِ آزادی اینقدر تاثیر گذار نبود؛ ما امروز اون دو نفری نبودیم که نسترن شرقی رو دنبالِ پلاکِ 555 بالا و پایین می کردیم. دستایِ من اون دستایِ مضطرب و لرزونی نبودن که پیچک آ رو از زنگِ خونه کنار می زدن و تو اونی نبودی که می دوید و تویِ مه کمرنگ می شد؛ و آیدا شاملو امروز میز...

    ادامه مطلب
  • وقتی توی عکسا محکم تر بغلمون می کنن، که نشون بدن چیزی تغییر نکرده.

  • نیلوبلاگ

    دختر و پسر هایی بودیم به غایت خوششانس، با پدر و مادرهایی که براشون عزیزترین چیز توی دنیا بودیم. بهمون پرِ پرواز دادن. زیرِ بال و پرمونو گرفتن. اونقدر تامینمون کردن که بتونیم به پر زدن فکر کینم. بعد..؟ من اسمشو میذارم عصیان. یه جور عصیانِ غمانگیز. به دستایِ حامیشون نوک زدیم. که پرواز کنیم و فرار، از چیزی که هیچ ربطی به امنِ دستایِ اونا نداش....

    ادامه مطلب
  • آخ از اون چشمایِ عمیق؛ انگار که متعلق به قوی ترین زنِ دنیا باشن.

  • نیلوبلاگ

    میدونه تشنه حرف زدنِ هوشمندانهشم. میدونه حرفاشو میبلعم و توضیح اضافه نمیده. فقط بهم نگاه میکنه و می گه« یه نگاه توی آینه به خودت کردی؟» میدونه با این حرفش چی کار میکنه. توی خودم غرق میشم. ساعتها خودمو جلویِ آینه عقب و جلو میکنم و هردفعه.. هر دفعه.. هر دفعه......

    ادامه مطلب
  • ضمیمه پستِ قبل

  • نیلوبلاگ

    رمزش همون سایتِ رول پلیِ محبوبه. صرفا اقدامیه جهتِ پیشگیری از هر گونه سرک کشیدنِ فک و فامیل(!) تو زندگی خصوصی ما.:دی+ جدا یه نفر نیست عکسِ خامِ چالش کتابخوانی نود و پنجو داشته باشه؟-_- دفعه قبل پرسیدم، هیچ راه ارتباطی نذاشتم. اگه واقعا کسی دارتش، لطف می کنه لینکو خصوصی بذاره....

    ادامه مطلب
  • چشم که می بستی به بی پناهیِ من...

  • نیلوبلاگ

    بهم بگو.. بگو که هنوز هستی. دروغ بگو. بهم بگو تو هم دیشب از خواب پریدی و عرقِ سرد کردی و لرزیدی و با چشمایِ بی نور، گشتی دنبالِ ستاره سفیدت. بگو نخوابیدی که باز نبینی کابوسِ از دست دادنو. کابوسِ از دست رفتنو. بهم بگو فقط من در حال سقوطِ آزاد نیستم. بگو درسته داریم میوفتیم، اما شاهپرم دست توعه. ...

    ادامه مطلب
  • مکتبی نمی شناسین که بچه ده ساله های داستاناش به زبان معیار حرف نزنن، که من برم خودمو بچسبونم بهشون؟

  • نیلوبلاگ

    یه جورِ مودبانه ای می گه زبون داستانات افتضاحن. یه جورِ مودبانه ای تقریبا همشون می گن زبان داستانات افتضاحن. ولی من زبان داستانامو دوس دارم آقا، اینقدر بَدَن؟ یا شاید طبق معمول.. چون معلمن به هنجارا خیلی پایبندن؟ من دارم از خودم ناامید می شم.:(هر وخ شما تونستی از شخصیتِ ده ساله من قبول کنی که با زبان معیار حرف بزنه، منم داستانی که داره تعریف می کنه رو به زبان معیار می نویسم.-_-...

    ادامه مطلب
  • دلم درد می کنه.

  • نیلوبلاگ

    در واقع دروغ گفتم. دلم درد نمی کنه. یه جایی حوالی دلم درد می کنه. بازم دروغ گفتم. اصلا یه جایی حوالیِ دلم هم درد نمی کنه. اصلا هیچ جام درد نمی کنه. فقط هی سرفه می کنم. بازم دروغ گفتم. چند روزه حتی یه سرفه کوچیک هم نکردم. سرما خوردما، ولی سرفه نکردم. قابل حدسه که حتی سرما هم نخوردم و به طورِ شدیدی رد دادم و دارم به حالِ شمایی که دارین این مطلب رو می خونین تاسف می خورم؟...

    ادامه مطلب
  • از وقتی یادم میاد، اینشکلی بودم سر کلاسا.:)))))

  • نیلوبلاگ

    - دستم ترکید اِل.:| + یه کم دیگه مونده. چقد وول می خوری.-___- صرفا یه پوزیشنه با کلی مو. صورت و اینا نداریم که یه وخ اسلام به خطر نیفته. سر همین، از دو تا دو و چهل دقیقه تو یه حالت لمیده بودم. الناز هم همش غر می زد که چقدر تکون می خورم. دوست داشتنیه، نیس؟ اولین باریه که یه تصویر نقاشی شده از خودم دارم. حالا از پشت یا هر چی. هر جا می رسم نشونش می دم.:)) بعدا نوشت: آواز خون از جلوی درِ خونهه رد می شدم. اونجا صدایِ عبدالباسط میومد. یه رزِ آبیِ خوشال تو دستم بود با ربان سفید، کلی تاج گلِ پلاسیده دمِ درشون بود، با ربان سیاه. همینقدر متفاوت. جالب نیست؟...

    ادامه مطلب
  • هر کس سوال داشت چرا، می تواند از/ دیوار های خانه بپرسد جواب را*

  • نیلوبلاگ

    در حال حاضر یادم نمیآد آخرین باری که یکی از مفاهیم رو درک کردم کی بوده. نه اینکه بگم خیلی دور بودنا.. چون شاید یادم نیاد که یادم نمیاد.:دی شاید بهتر باشه بازم روی «در حال حاضر» ش تاکید کنم. غم.. خوشحالی.. عشق.. علاقه... دلتنگی.. شرم.. کینه.. افتخار.. عصبانیت.. سرافکندگی.. تنفر.. امید.. ناامیدی... هیچکودومشون یادم نمیان. قابلِ تفکیک نیستن. قابل تشخیص هم نیستن. هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به آدمایی می رسم که تا چند ماهِ پیش به نظرم وحشتناک و قابلِ ترحم بودن. * فاطمه جانِ اختصاریم همچنان....

    ادامه مطلب
  • مسئله این روزا هم اینه که از هیچی، اونقدر نمی دونم که بنویسم.

  • نیلوبلاگ

    داشتم واسه خودم آهنگ گوش می دادم و هد می زدم، پیچیدم تو کوچمون. سرمو آوردم بالا که با یه موجودِ وحشتناکِ سیاه و زرد و قرمز مواجه شدم. شاید فکر کنین که چرا سیاه بود. چون لباس مشکی پوشیده بود بره محرم. شاید فکر کنین که چرا زرد بود. چون ابروهاش و موهاشو زرررررد کرده بود. شاید بپرسین پس چرا قرمز بود. چون رژ و برقِ لبش این رنگی بودن خب. خودتون می دونین دیگه، از همین دخترایِ.. امم.. قابل ترحمِ تو خیابون. که اصطلاحا پلنگ می نامنشون:دینتونستم تشخیص بدم چیه، از ترس جیغ زدم. تق تق اومد نزدیک و گفت « وا.. خانوم دیوونه ای؟» و رف. ناموسا داشتم پس میوفتادم.چرا اینکارو با ما...

    ادامه مطلب
  • از دوازده نشستم همینجا و استخاره می کنم. همش بد درمیاد:))

  • نیلوبلاگ

    راسل می گه وقتی که از تلف کردنش لذت می بری وقت تلف شده نیست، ولی من از اینکه بشینم روی مبل کنار درِ حموم و استخاره کنم که برم یا نه جدا لذت نمی برم.:)) حال ندارم پاشم برم. تنها چیزِ در دسترس هم همین لپ تاپ بود. گفتم پست بذارم.:)))))))))))))))))))))))) ...

    ادامه مطلب
  • ساکن طبقه وسط توصیه می شه باز هم حتی.

  • نیلوبلاگ

    ااون صحنه بود. دقیقا یه هفته پیش. اون صحنه عظیم غروب خورشید از روی اون سنگِ بزرگِ بالای ده.. شما نمی فهمین چی میگم. همنطور که ما نود درصدِ صحنه هایی که آلبرکامو توصیف می کنه رو نمی فهمیم. منظورم اینه که با قلمِ به اون خفنی هم نمی شه. چه برسه به من. یه جمله به صورتِ ناخودآگاه از دهنم در اومد اونجا، که حس می کنم داره تاثیرشو می ذاره. به طرزِ عجیبی نمی تونم چشمامو روی دو سال هدر دادن عمر و جهتِ مطالعاتی و احساساتم ببندم. دارم مقاومت می کنم، یه جوری که خودم نفهمم دارم مقاومت می کنم. از همه جهت، واقعا از همه جهت دارم بر می گردم به یه دخترِ سیزده ساله بودن. انگار که ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ویروسی که چشم میخورد | دلم درد می کنه | از وقتی که یادم میاد | دانلود از وقتی که یادم میاد | ساکن طبقه وسط | ساکن طبقه وسط نقد | ساکن طبقه وسط دانلود | ساکن طبقه وسط فیلم کامل | ساکن طبقه وسط آپارات | ساکن طبقه وسط نمایش خانگی